|
چشمانم سویی ندارد یا کسی برایم شمعی نمی آورد که این اتاق اینهمه تاریک شده؟ نه...چشمی نمانده وگرنه هنوز لمس دستانی هست که نگذارد بر خاک بی مهری بیفتم. و چه تنها رهایم کردی و در این برهوت برجایم گذاشتی. و چه سخت بگذرد امشب برمن. کاش می دانستم تو چه می کنی؟ شاید آنقدر مست باده و سر مست باشی که حتی یادی از من هم نکنی. من فروختم خود را به بی رحمی تو. کلامی فقط کافی بود که من عاشق بمانم حتی بی تو...حتی دور از تو.... ولی با دل زخمی ام چه ناجوانمردانه جنگیدی.خنجر کشیدی بر منی که بی سلاح و با سینه ای باز که قلبی برای تو در آن می تپید جلو آمدم. تا دسته فرو بردی.....و هنوز با تک نفس های عاشقم جای انگشتانت را بر دسته ی خنجرت می بوسم. کاش می گفتی نرو..کاش می گفتی بمان...کاش می گفتی..... کاش عاشق بودی.ولی برای دلی بی عشق ماندن و تحمل سختی راه سخت است.حق می دهم به تو که نماندی برای من. ولی من همیشه می مانم.... + نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 0:53 توسط رها |
|