|
درد می کند٬کجای این جسم خسته نمی دانم!از کجا شروع شد؟نمی دانم.پایان این درد را کجا می توان برد؟نمی دانم
شاعر که نباشی نمی دانی عاشقانه هایت را چگونه بر کهنه پاره های سفید رنگ بزنی٬فقط رج می زنی و از نو خط می کشی و از سر می نویسی که باز هم جز مشتی اراجیف ته جیبهای خالی از احساست باقی نمی ماند. رنج می کشم٬درد می کند بغض می کنم ٬درد می کند گره می خورم ٬درد می گیرد تنهایی می تنم٬تنگ می شود تنگ است این پیله ٬درد می گیرد ذره ذره ی وجود کِرم زده ام خودم را گول می زنم.... ـ درد می کند؟به جهنم که درد می کند. پروانه می شوی.زیباترین پروانه ی دنیا پر می کشی به زیبا ترین جزیره.آنجا که فقط سبز است و کلبه ای کوچک برای تو.......... و او ـ اگر قبل از پروانه شدنم درون این پیله خفه شوم چه می شود؟ درد می کند درد می کند کسی می شنود ؟کسی صدای خرد شدن استخوانهایم را می شنود؟ خدایا کجایی؟ کجای این دنیای بی مروت؟کجایِ دلِ این آدم های بی دل؟ یادم نبود بس که دل ندارند٬تو کجا جا شوی؟! تو که آواره ای من چه دل خوش کرده ام که شاید گوشه ی دلی از آن من باشد.تو که بزرگی و بی خواستن جا می گیری در هر لحظه...من به این کوچکی چه خوش باورم که جا دارم در دل تمام بی دلان...افسوس بی دل که باشند.......دل که بسوزانی......دلت را می سوزانند درد می کند...می سوزد.....چه بخیلند بی دلان کاش میشد جدایش کنم و دورش بیندازم٬پشت کوه های بلند فراموشی.ولی کدام را؟ قلبم؟ پر از آثار زلزله های عاشقی است.این ویرانه ها را چقدر دور بیندازم که مرا به خود نخوانند؟! چشم هایم؟ قاب عکس کهنه ی چشمانی است که روزی دوست نداشتم از پشت شیشه های غبار گرفته ببینمشان.چقدر دور بیندازم؟دل که تنگ رفت برای رنگ روشن عاشقی کجا پیدایش کنم؟ دستهایم؟ لمس حس عشق را در مشتهای بسته به کدامین کوه بی عاطفگی بکوبم تا فراموش کنم حس خوب داشتن لحظه ای که پر کند خالی انگشتان یخ زده ام را؟ می خندم که باور کنند حالم خوب است ولی٬ درد دارم.... گریه می کنم که باور کنند درد دارم ولی فکر می کنند دیوانه ام و زیادی خوشی هایم را اشک می کنم و در خیابان ها می ریزم برای عابران..... خدایا می شود مرا از این تراژدی بیرون بیاوری و نقشی در نمایشنامه های کمدی ات به من بدهی؟ در بساطت کمدی پیدا نمی شود نه؟ خب ٬پس می شود من بازیگر نباشم؟ بگذار فقط بنوازم ساز دل شکسته ام را برای دلی که روزی عاشقم بود.قول میدهم خوب زخمه بزنم بر تارهای تاریک دل....آنچنان که تو راضی شوی و او عاشق.... خدایا می شنوی؟ درد می کند پ.ن: میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز زآنکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 20:23 توسط رها |
|