|
روشنی صبح که چشمانم را می زد هرچه خواستم یک روزگی ام را باور کنم نشد.پیر تر از آن شدم که یک روزه شوم از نو....
دلم برای باد کنک های رنگی..کیک کوچک دوست داشتنی...ساندویچ های روی میز...و صدای... وصدای تولد تولد تولدت مبارک.....چقدر تنگ شده وقتی آوار آرزو ها بر سرم می ریخت برای هیچ کس آرزو نمی کردم.توی دل کوچیکم می گفتم خدایا وقت ندارم.پس آرزوی هموشونو برآورده کن.الان شمع ها آب میشن و آرزوی خودم می مونه.و آرزو می کردم همیشه مامان و بابا رو زنده نگه دار و من رو زودتر بزرگ کن و پولدار تا به همه ی آدم های دنیا کمک کنم. غافل از اینکه وقتی بزرگ شم هر سال آرزو می کنم خدایا میشه برگردم به کودکی؟ و آدمهایی که نمی خواهند کمکی از تو بگیرند آخر به دزدی عادت کرده اند ..... سالی که گذشت پر از درد و شادی....غصه و غم....شاید گاهی خنده ولحظه ای عشق بود. دیشب آغوشم به جای تو عروسکی کوچک را در بر گرفت که هنوز هم بوی تو را می دهد.میکل آنژ دو ساله شد.و من از نو شروع می شوم و این تولد تلخ ترین و تنها ترین تولد عمر من ... و امسال برای هیچ کسی آرزو نمی کنم.قبل از خاموشی شمع های دلم از خدا بهترین های دل همه ی کبوتر دلان را می خواهم و بودن و همیشه بودن تنها پشت و پناه های زندگیم و اینکه آنقدر نداشته باشم که فراموش کنم خدایی هست و شاید آرزو کنم که ای کاش تو همان پرنده ی عاشق به آشیان برگردی.شاید آرزو کنم...شاید پذیرفته شد. پ.ن: بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر پ.ن:آدمها روز تولدشون می خندن؟ + نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 14:7 توسط رها |
|