چشام بستهست
جهانم شکل خوابه
عذابه...اضطرابه...
روبروم دیواری از مه
دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست...فاصله آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده
بگو خواب بود هر چی که دیدم
افسانه بود هر چی شنیدم
نگاه کن شوق دل زدن به دریا
برام شد مرگ تدریجی رویا
بیا تا مه توی چشام بمیره
بیا تا قصمون پایان نگیره
بذار یادم بیاد خورشید
منو کم کن از این تردید
از اینجا می روم.اتاقی دیگر زیر شیروانیه خانه ای دیگر.طاقتم برای ماندن تمام شده.دوستتان دارم به خاطر کبوتر بودنتان.به خاطر روزهایی که بودید.به خاطر عشق....
+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 17:16 توسط رها
|