|
چراغ من می سوزد کم سو تر از تاریکی کجایی؟ + نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 21:49 توسط رها |
درد می کند٬کجای این جسم خسته نمی دانم!از کجا شروع شد؟نمی دانم.پایان این درد را کجا می توان برد؟نمی دانم
شاعر که نباشی نمی دانی عاشقانه هایت را چگونه بر کهنه پاره های سفید رنگ بزنی٬فقط رج می زنی و از نو خط می کشی و از سر می نویسی که باز هم جز مشتی اراجیف ته جیبهای خالی از احساست باقی نمی ماند. رنج می کشم٬درد می کند بغض می کنم ٬درد می کند گره می خورم ٬درد می گیرد تنهایی می تنم٬تنگ می شود تنگ است این پیله ٬درد می گیرد ذره ذره ی وجود کِرم زده ام خودم را گول می زنم.... ـ درد می کند؟به جهنم که درد می کند. پروانه می شوی.زیباترین پروانه ی دنیا پر می کشی به زیبا ترین جزیره.آنجا که فقط سبز است و کلبه ای کوچک برای تو.......... و او ـ اگر قبل از پروانه شدنم درون این پیله خفه شوم چه می شود؟ درد می کند درد می کند کسی می شنود ؟کسی صدای خرد شدن استخوانهایم را می شنود؟ خدایا کجایی؟ کجای این دنیای بی مروت؟کجایِ دلِ این آدم های بی دل؟ یادم نبود بس که دل ندارند٬تو کجا جا شوی؟! تو که آواره ای من چه دل خوش کرده ام که شاید گوشه ی دلی از آن من باشد.تو که بزرگی و بی خواستن جا می گیری در هر لحظه...من به این کوچکی چه خوش باورم که جا دارم در دل تمام بی دلان...افسوس بی دل که باشند.......دل که بسوزانی......دلت را می سوزانند درد می کند...می سوزد.....چه بخیلند بی دلان کاش میشد جدایش کنم و دورش بیندازم٬پشت کوه های بلند فراموشی.ولی کدام را؟ قلبم؟ پر از آثار زلزله های عاشقی است.این ویرانه ها را چقدر دور بیندازم که مرا به خود نخوانند؟! چشم هایم؟ قاب عکس کهنه ی چشمانی است که روزی دوست نداشتم از پشت شیشه های غبار گرفته ببینمشان.چقدر دور بیندازم؟دل که تنگ رفت برای رنگ روشن عاشقی کجا پیدایش کنم؟ دستهایم؟ لمس حس عشق را در مشتهای بسته به کدامین کوه بی عاطفگی بکوبم تا فراموش کنم حس خوب داشتن لحظه ای که پر کند خالی انگشتان یخ زده ام را؟ می خندم که باور کنند حالم خوب است ولی٬ درد دارم.... گریه می کنم که باور کنند درد دارم ولی فکر می کنند دیوانه ام و زیادی خوشی هایم را اشک می کنم و در خیابان ها می ریزم برای عابران..... خدایا می شود مرا از این تراژدی بیرون بیاوری و نقشی در نمایشنامه های کمدی ات به من بدهی؟ در بساطت کمدی پیدا نمی شود نه؟ خب ٬پس می شود من بازیگر نباشم؟ بگذار فقط بنوازم ساز دل شکسته ام را برای دلی که روزی عاشقم بود.قول میدهم خوب زخمه بزنم بر تارهای تاریک دل....آنچنان که تو راضی شوی و او عاشق.... خدایا می شنوی؟ درد می کند پ.ن: میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز زآنکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 20:23 توسط رها |
روشنی صبح که چشمانم را می زد هرچه خواستم یک روزگی ام را باور کنم نشد.پیر تر از آن شدم که یک روزه شوم از نو....
دلم برای باد کنک های رنگی..کیک کوچک دوست داشتنی...ساندویچ های روی میز...و صدای... وصدای تولد تولد تولدت مبارک.....چقدر تنگ شده وقتی آوار آرزو ها بر سرم می ریخت برای هیچ کس آرزو نمی کردم.توی دل کوچیکم می گفتم خدایا وقت ندارم.پس آرزوی هموشونو برآورده کن.الان شمع ها آب میشن و آرزوی خودم می مونه.و آرزو می کردم همیشه مامان و بابا رو زنده نگه دار و من رو زودتر بزرگ کن و پولدار تا به همه ی آدم های دنیا کمک کنم. غافل از اینکه وقتی بزرگ شم هر سال آرزو می کنم خدایا میشه برگردم به کودکی؟ و آدمهایی که نمی خواهند کمکی از تو بگیرند آخر به دزدی عادت کرده اند ..... سالی که گذشت پر از درد و شادی....غصه و غم....شاید گاهی خنده ولحظه ای عشق بود. دیشب آغوشم به جای تو عروسکی کوچک را در بر گرفت که هنوز هم بوی تو را می دهد.میکل آنژ دو ساله شد.و من از نو شروع می شوم و این تولد تلخ ترین و تنها ترین تولد عمر من ... و امسال برای هیچ کسی آرزو نمی کنم.قبل از خاموشی شمع های دلم از خدا بهترین های دل همه ی کبوتر دلان را می خواهم و بودن و همیشه بودن تنها پشت و پناه های زندگیم و اینکه آنقدر نداشته باشم که فراموش کنم خدایی هست و شاید آرزو کنم که ای کاش تو همان پرنده ی عاشق به آشیان برگردی.شاید آرزو کنم...شاید پذیرفته شد. پ.ن: بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر پ.ن:آدمها روز تولدشون می خندن؟ + نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 14:7 توسط رها |
کاش هر سال وقتی تولدت میشد،یک روزه میشدی. کاش میشد هر سال روی کیک تولدت شمع یک سالگی روشن کنم. کاش پیر نمی شدی... کاش هیچ وقت پیر نمی شدی مامانی... کاش هر سال تولدت دلم نمی لرزید که یک سال گذشت... کاش همیشه پیشم بمونی. کاش من زودتر از تو برم. تولدت مبارک مامانم.
پ.ن: گاهی فکر می کنم اگر تو روزهای سختی که اون غریبه با اومدن و رفتنش عذابم داد تو نبودی حالا کجا بودم.توی ابرها یا توی آتیش جهنم؟ خوبه که دارمت.همیشه باش. خدایا بذار مامانم همیشه باشه. + نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 22:44 توسط رها |
|