|
میان من و تو سکوت میان من و رویا هایم فاصله و من میان سکوت و فاصله معلق + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 23:28 توسط رها |
گوشه ء پرت خیابون آغوش هق هق گریه های من + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 23:24 توسط رها |
زیر آسمان ابری به معنای نامش می اندیشد گل آفتابگردان + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 13:55 توسط رها |
امروز که بگذرد دیگر تو را به یاد نمی آورم....
و چه سخت و طولانی میگذرد امشب... بی تو... برای همیشه... ۱۲/۱۰/سال درد پ.ن: خدا تو جوانه ی انجیر
خدا تو چشم پروانست،وقتی از روزنه ی پیله اولین نگاهشو به جهان می ندازه خدا بزرگتر از توصیف انبیاست بال ذهن آدمی حیاط خانه ی خداست خدا به من نزدیکه،همان قدر که تو از من دوری پ.ن: اینجایم........ بر تلی از خاکستر پا بر تیغ می کشم وبه فریب هر صدایی دور دستمال سرخ دلم را تکان می دهم. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 1:11 توسط رها |
تاول هایش را نوازش می کنم ولی کلمه برای نوشتن درد ندارم.من خود دردم.خودم را چگونه بگویم؟ رها؟کسی باور نمی کند رهایی یعنی درد. اشک هایم داغیست که بر تنش میگذارم وسکوت می کند.داشتم فکر می کردم اگر این تاول ها از اشک های گرم من بر تن سفید کاغذم می زند چطور هیچ وقت دستان تو را نسوزاند؟ فراموش کردم......تو هیچ وقت اشک هایم را پاک نکردی. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 2:6 توسط رها |
سنگینیشو می کشم تا دم ماشین و خودمو پرت می کنم روی صندلی شاگرد.ماشینو روشن می کنه و راه می افته.
دارم خفه میشم.شیشه رو میدم پایین.نفسم دیگه بالا نمیاد.میگه چیکار کنم؟شیشه رو بده بالا کولر بزنم.شیشه رو میدم بالا....کولر رو روشن می کنه.لباسهامو در میارم و پشتی صندلی رو میدم عقب و می خوابم.میگه خوبی؟میگم نه.میگه چیکار کنم.رادیو رو خاموش کن و با من حرف نزن.دیگه صداشو نمی شنوم.منگم.چی شده.نمی دونم.اونقدر کرختم که حتی نمی تونم بگم سردمه خاموش کن اون لعنتی رو.چقدر خوب بود همیشه یه راننده داشتی و خودت می خوابیدی و آسمون رو نگاه می کردی. آسمون تاریک شب....شاخه های لخت درخت ها.....پارک مطلقا ممنوع....فرش شفقی تبریز......آهسته برانید....حالم داره به هم می خوره چشمامو می بندمو به روزهایی که گذشته فکر می کنم.بازم نفس تنگی...چشمامو باز می کنم ....اینطوری قابل تحمله....البرز....دکتر علی فرخی....سن ایچ کودک....خیابان امید (یک طرفه).....یه پنجره شکسته که با یه نایلون صورتی بسته شده....سایه یه مرد با دستهای قنوت بسته...آریا رایانه..... سوپر دریانی........یه ساختمونه نیمه کاره با سو سوی چراغ و بازی دوتا سایه به هم تنیده روی سقف...امیدواری (بن بست).....این نشئگی چرا نمی پره.حالم داره به هم می خوره.چرا اینقدر ترمز می کنی؟این آخریشه.رسیدیم.چند دقیقه طول می کشه تا سرمو بلند می کنم و دیوارهای سیاه آشنا رو به یاد میارم.بی هیچ حرفی پیاده می شم و یک نگاه خسته آخرین کلام. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 0:12 توسط رها |
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 23:21 توسط رها |
|