|
باز با آن دیگری دیدم تو را جای قهر و اخم خندیدم تو را باز گفتی اشتباهت دیده ام گفتمت باشد بخشیدم تو را باز این قصه ات تکرار شد با رقیبان رفتنت انکار شد آنقدر رفتی که دیگر قلب من از تو و از عشق تو بیزار شد تو را دیگر نمی خواهم مگو دیوانه می باشد که دیگر خانه ات همچون مسافر خانه می باشد آن رقیبان یک شبت می خواستند ذره ذره پاکی ات می کاستند شب به مهمان خانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخاستند آمدی گفتی پشیمانی دگر تا همیشه پاک می مانی دگر اندکی از قول تو نگذشته بود باز رفتی با رقیبانی دگر تو را دیگر نمی خواهم.... شاهکار بینش پژوه پ.ن:آبستن یلدای عشق تو ام تا هنوز.چقدر تا سحر مانده؟ پ.ن:یلدای همه ی کبوترهای مهربون مبارک.یلدای تو ام مبارک.تویی که مرا نشانده ی این شب بی پایان کردی.شبی که سحر ندارد.نامش را یلدا نمی گذارم.یلدا دختر کوچک و زیبای خورشیدی به روشنی خدا و الهه ای به پاکی پروردگار بود.نه تو خورشید بودی و نه من الهه.پس این سیاهی دختر کوچک ما نیست.زندان سکوت و سرد من است که به دستان تو ساخته شد. + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 2:12 توسط رها |
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب بیمار باز پرس که در انتظارمت صد جوی آب بسته از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر ،که در دل بکارمت می گریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 22:3 توسط رها |
فراموش کردی روزی سپیداری بلند بودم که آرزو داشتی پیوند بخوری تکا تک شاخه هایم را؟.....من را تا آسمان؟ حالا بزن،ضربه هایت را جانانه بزن. چیزی به افتادنم نمانده.درنگ نکن.بزن. حتی لحظه ای صبر کنی پیچکی می روید از خاطراتت و این تن زخمی را از واژگونی نگه می دارد. پس درنگ نکن.بزن.ضربه هایت را با تمام جان بزن.امان نده.بگذار سپیدارت نقشی از خاک شود.اینگونه شاید روزی از تن زخمی اش زورقی بسازند و بر آب کنند و او مسافران عشق را جایی برد دور ....خیلی دور و تو شاد شوی که دیگر پیچک وجودت هوس نمی کند به دور این سپدار برقصد و با لا رود.
پ.ن:تقصیر از من بود که دل خوش کرده بودم به سایه ی پیچکی... فکر می کردم پیچک ها تا پنجره ی خانه ی خدا می دوند و آنجاست که برای همیشه میرقصند و می پیچند و می مانند. + نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 18:59 توسط رها |
کُرجان٬ غم به دل نازکت راه مده.اینجا دلی به نازکی مینای دل تو نیست . کُرجان٬ توتک ات را به آب انداز و برو جایی دور...جایی که نسیم جز عطر عشق همسفری نداشته باشد. کُرجان٬ غمگین نشو اگر چیچک دلت نشکفته پژمرد.شاپرک شو ٬ پر بکش٬ همسفر نسیم شو٬ دور شو....خیلی دور کُرجان٬ اینجا کسی پرپری ها را دوست ندارد چه برسد به گل ها.... کُرجان٬ گله از روزگار نکن او گناهی ندارد اگر تو عاشقی بلد نبودی و دیگری قدر عشق را نفهمید. کُرجان٬ دل تو مگر "توکا" نبود که هر بار مرگش می رسید چون ققنوس دوباره از خاکستر زاده می شد؟پس چرا اینبار خاکستر نشین شده؟چرا بر نمی خیزد؟ کُرجان٬ این تن طاقت این دل سنگین را ندارد.تا کی و کجا؟ چقدر می خواهی بیازمایی طاقت از کف رفته اش را؟ کُرجان٬ او دیگر نمی آید.صبور باش ٬گریه نکن.می دانم فراموش نمی کنی لحظه های دلدادگی را ...ولی طاقت بیاور. او تقصیری ندارد.فراموش کرده که به "توبا" قول داده بود لحظه ی مرگ آغوشش بستر پایانش باشد. این دل هوای رفتن دارد.همین نزدیکی٬همین روزها.پس کجایی دریای من؟آغوش باز کن.... پ.ن: کُرجان:کوچولو٬دختر جان توتک:زورق چیچک:غنچه پرپری:شاپرک توکا:پرنده ای که مرگش همچون ققنوس و زاده شدنش از خاکستر است. توبا:قوی ماده + نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 14:41 توسط رها |
چو گل هر دم به بویت جامه در تن کنم چاک از گریبان تا به دامن من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من به قول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچکس با دوست دشمن
پ.ن:من عاشقم پس صبر می کنم. + نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 20:32 توسط رها |
ماهکم
ماه زیبای من ابرها دیگر از اینجا نمی گذرند...دل خوش مدار آخر دو دل از هم جدا می شوند + نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 19:14 توسط رها |
راه زندگی زیباست.بیا با عشق برویم.
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 12:33 توسط رها |
|