|
ای نازنین،دوباره خماری، شراب باش ای نازنین،دوباره گل ِ آبی، گلاب باش ای نازنین، دوباره سکونی، شتاب باش ای نازنین،دوباره سوالی، جواب باش آیینه باش آب روان آفتاب باش خورشید عشق باش بیا بی نقاب باش
( مجتبی کاشانی) + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 21:7 توسط رها |
زخم خورده ی لحظه های بی غروب....زمین گیر تقدیر ثانیه ها را با امید طلوع دوباره سپری نکردم، که امروزم را به جایی برسانی که چشم انتظار غروب باشم. تو از جنس آهن بودی و من گمان می کردم پس ِ پُشتِ این تکه پاره های آهن قلبی از جنس عشق می تپد.ولی نگو که گمان من بیهوده بود.حتی اگر روزی قلبی به جنس عشق به عاریت به تو داده بودند در حصار این جسم آهنی بی روح خاموشش کردی. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 19:34 توسط رها |
دیشب خواب دیدم بلند بلند با خودم حرف می زدم و می گفتم خدایا چطور عوض بشم؟چطور خوب بشم؟چطور رها بشم؟ کسی از جایی آرام گفت:.............کُنج ایمان و از خواب پریدم + نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 0:52 توسط رها |
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت،خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت،شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد،دنیا پر از زنجیر شدو آدمها پر از دیوانه زنجیری! خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان آدم همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست.لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند.زیرا لیلی نام دیگر آزادی است. عرفان نظر آهاری پ.ن:این مطلب رو خیلی وقت پیش توی وبلاگم گذاشته بودم.با نام نویسنده.اینجا فقط کپی کردم.متاسفانه متوجه نشدم و نام نویسنده کپی نشده.از اشاره ((خ))عزیز ممنونم.ولی یکم با خشونت بود.چرا؟من از تذکرات سازنده و دوستانه و انتقاد دلگیر نمیشم.پس اینبار با نام کامل و آدرس از من انتقاد کنید تا تشکر کنم. + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 18:41 توسط رها |
بذار خیال کنم هنوز، یه لحظه از نیازتم اگه تمومه قصه مون، هنوز ترانه سازتم. بذار خیال کنم هنوز ،پر از تب و تاب منی روزا به فکر دیدنم،شب ها پر از خواب منی. بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه ،یاد من میفتی تویی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوست دارمو نگفتی. بذار خیال کنم منم ،اون که دلت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی ،پر میشی از خاطره هاش اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفسه بذار خیال کنم منم، اونی که بودنش بسه. ذوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی بذار خیال کنم بذار ،اگرچه بی خیالمی... + نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 0:6 توسط رها |
|