تبليغاتX
اتاق زیر شیروانی

اتاق زیر شیروانی

طعم گس چهارشنبه
بوی تمشک و خاکستر
 عطر تنبور و فلوت
دیروز کبوتری از من سراغ تو را می گرفت
 گفتم ، به سمت واژه های ترد
 یادم افتاد از هفتم آسمان ندیدمت
 و چه قدر دلم برایت تنگ شده
 من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود ؟
نمی دانی چه قدر دلم گرفته
سه ساعت است عقربه ها اسیر یک اند
 حالا من با این همه مرده ی سیاه چه کنم ؟
 این جا همه چیز مرده
 صندلی ، میز، آینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار
حتی درای درون قاب و ماهی های درون آب
 و من که از همه مرده ترم
 اگر باور نمی کنی پاورچین و ساده کنارم بیا
و ببین که بوی کافور می دهم
 آواز کلاغ سیاهی اتاق را بیش تر می کند
 سیاه پوشانی که جای خرما قار قار تعارف می کنند
بنشین کنار مرگ من
و مرا ببوس تا دوباره زاده شوم
 کسی برایم از شهریور کبوتری بال بسته آورده بود
بال هایش را که باز کردم
 تو زاده شدی
بوی تمشک و خاکستر می آید
 عطر تنبور و فلوت
 کاسه ی شب
 پر از سکه های ستاره شده
 ماه گدایی می کند
 ونوس نی لبک می زند
 نپتون فلوت می نوازد
 این شب عجب ارتفاعی دارد
بنشین و برای زمستان
 مثنوی بخوان
 نمی دانی چه قدر دوستت دارم
 مرگ هم به لکنت افتاده
 چشم هایم خا کستری شد 
  زمستان هم
 از دود خوشش نمی آید
 نگذار قهر کند
راستی امروز چندم پرنده است ؟
چرا خوابم نمی آید ؟
 کسی برایم مریم آورده ، کسی انار ، کسی ریواس
 ولی من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جز دست هایش
 چیزی برایم نمی آورد
 چرا می ترسی ؟
 آن یک نفر کسی جز تو نیست
 می خواهم نامت را در گوش ماه بگویم
نه حسود تر از آنم که تو رابا ماه قسمت کنم
 دوستت دارم
 حتی اگر تمام قطره های باران بازم بدارند
 حتی اگر صبح صد ساله بیدار شوی و دندان هایت مصنوعی باشد
 می دانی
 بعد از زمستان و قبل از بهار فصل دیگری هم هست
 قول بده برای هیچ پروانه ای نگویی
 فصلی که آیینه ها از کار می افتند
 و آدم ها رو به روی دیوار می ایستند
موهایشان را شانه می کنند و آواز می خوانند
 تو دست مرا می گیری
و در کوچه ها می دویم
دیگر هیچ کس نمی پرسد از ماضی آمده ایم یا مضارع
مرا که ببوسی کبوتری زاده می شود
با من که قهر کنی می میرد
 آه ، خدایا ، کلمه ها دست از سرم بر نمی دارند
خوابم نمی آید ، عقربه ها هم آزاد نمی شوند
داشتم می گفتم ... خواب دیده ام
 به تاریخ هشتم باران در فصل مستان
می بینی چه قدر عاشقم
 حالا هی رؤیاهایم را کفن کن
هی زخم به واژه های بکرم بزن
هی دروغ بگو
هی دیگران ناخوانا را چشم بدوز
خواناترین کاغذی که می توانی تا همیشه سیاهش کنی منم
سکوت ، سکوت ، کلمه ، پرواز ، بی قراری
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم
 دیگر نمی خواهم مرا ببوسی
 بگذار تا همیشه بوی کافور بدهم
خداحافظ
 یادت باشد
 صبح که بیدار شوم  
 تمام ستاره های سبز در خواب آشفته ی آیینه غروب می کنند

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 12:11 توسط رها |


صدای آب...  نرم و لطیف

و باد تند و بی پروا می کوبد بر اندام ضعیفم...

با باد می رقصم و اشک می ریزم.کسی تازیانه می زند و می گوید برقص.

اگر با باد هماهنگ نشوم تاوانش دره و آب و رودخانه ست...

                     تاوان زیبایست

سقوط در دره ای زیبا با صدای عشق

اینجا یاد جوی آب ، پای درختان عاشق را زنده می کند...لحظه ی سکون من...لحظه ی دلدادگیم...لحظه ی ناب عاشقی چشمانش...

عاشق بود؟

تردید این جان خسته را پاره پاره می کند

من اینجایم.....جاده ای که به نمی دانم کجای این دنیا می رود....پای درختی که میوه هایش به سرخی عشق و زیبایی خداست....و تنها

                                                تنهای تنها

بی تو....بی حتی یادی از تو....

چشمانم را که می بندم آرام می گیرد این دل پر هیاهو.....اولین تازیانه ی باد..........و سقوط آزاد

ولی نه.........کسی نمی داند اینجایم.تن خسته ام را چه کسی از آغوش رودخانه باز پس می گیرد؟

تو؟نه.......تو فراموش کردی روزی قول داده بودیم که لحظه ی آخر آغوشمان پناه یکدیگر باشد.

باید برگردم.می دانم تو دیگر انتظار این عاشق بی نفس را نمی کشی که برایش هنوز نفس تویی...

ولی باید برگردم و این جاده را تنها تا انتهای زمین بروم

گره های ریسمان عشقم را به قلبت محکم زده بودم و امروز به این امیدم که هنوز باز نشده باشند...

من هنوز گره بر در قلبم به انتظار نشسته ام که شاید با طناب بافته از عشقمان راه خانه ی دلم را دوباره پیدا کنی....

بس که دور رفتی این تن توان رسیدن به تو را ندارد.

اینجا تنها می نشینم و چشم به جاده ای که از آن دور رفتی می دوزم به امید اینکه روزی برگردی و بگویی جز آغوش من کسی عاشقانه در بر نکشید روح خسته ات را.

 

پ.ن:  من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد


                          من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم


                            من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد

 

پ.ن:

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                                        فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها،نشیند به موجی

                                                         رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

                                                          که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

                                                          کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد

                                                          که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

                                                          ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

                                                          شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی! آغوش واکن

                                                        که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 17:47 توسط رها |


 

 

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره هام خط می زنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمیذارم کسی عاشق نباشه

ماهُ بین همه قسمت می کنم

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم

حرف های نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دو تا

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه ی جدایی ما آدما

قصه ی دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه ی عشق

قصه ی سادگی گم شدمون

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 23:32 توسط رها |


امشب دلم می خواهد تا خدا نقطه چین بگذارم

انتهای خطم خدا باشد و کسی نگوید نقطه سر خط

امشب دلگیرم،اما از چه نمی دانم!؟

اتفاقی نیفتاده

                        هیچ

                                      اما آشفته ترم از هر شب

گهگاه وقتی فکر های مبهم به سراغم می آید حال و روزم بدتر است،

بدتر از رنگین کمانم،که وقتی از جفتش دورش می کنم،خود را به هر راهی می زند که رهایش کنم.

آنقدر وفا دار است که حتی نمی گذارد پرهای رنگینش را نوازش کنم،مبادا جفتش دلشکسته شود،همان رنگین کمانی که روزهای تنهایی اش آغوش من پناهگاهش بود .اما حالا نیمه ی گم شده اش را یافته،

و اما آدمها

                چه دنیای عجیبی داریم ما آدمها

روزی از عشق می سوزیم و روزی دیگر به دنبال عشوه ای روان..................

گاهی فکر می کنم چرا عشق های ما انتهایی ندارد؟

چرا عشق به انتها نمی رسد؟

چرا همیشه باید دور باشیم تا عاشق خوانده شویم؟

مگر نمی گویند عشق را از خدا بیاموز  که بی هیچ چشم داشتی عاشقانه تو را دوست دارد؟

مگر خدا لحظه ای از ما دور است؟

در حین حضور عاشقیم.در حین بودن بی تابیم،از بیم لحظه ای نبودنش.

پس چگونه وقتی عشقی زمینی داریم به یکباره از او دوری می کنیم،فراموشش می کنیم،به گذشته می سپاریمش،و به سوی آینده ای دیگر ،عشقی دیگر و هوسی دیگر می رویم؟!

بهترینم،اگر دلگیرم از برای تو نیست

می ترسم از درخت بی اعتمادی که در عمق جانم ریشه دوانیده.

وحشت از عشق،از عاشق شدن، از بی وفایی در اوج وفاداری.

تو باورم کردی.تو عشقت را بی هوس،بی چشم داشت و بی آلایش نشانم دادی.

و شاید از همین می ترسم...............

میترسم رویایی باشد که وقتی بیدار شوم باور این کابوس برایم سخت شود.

میترسم واقعی نباشی،میترسم ساخته ی دل کودکانه ام باشی.

نمی خواهم بزرگ شوم....................

آدم بزرگ ها سنگ دل می شوند،آدم بزرگ ها کبوتران را دوست ندارند،آدم بزرگ ها به کلاغ ها سنگ می زنند،آدم بزرگ ها قاصدک را له می کنند،آدم بزرگ ها نمی گذارند پروانه عاشقانه بسوزد.بال هایش را جدا می کنند و می گویند بپر...........

می خواهم کودک بمانم و در اتاق کوچک زیر شیروانیم شعرهای عاشقانه برایت بخوانم و تو هم پاک و کودک بمانی

                    و من

                                هر شب برایت قصه ی شازده کوچولو و گل سرخش را بگویم.........

من گل سرخت شوم و تو شازده کوچولوی من...................

ای کاش باران بیاید امشب

                                       باران یعنی

                                                           نقطه چین تا خدا

                                                                                        ر...ه...ا...

 

 

پ.ن ۱:مال روزهای دور بود.وقتی که هنوز بزرگ نشده بود شازده ی من.ولی حالا بزرگ شده و قد کشیده.از اول هم می لرزیدم که روزی از این خواب بیدارم کنند.ولی حالا بیدار بیدارم.

 

پ.ن ۲:قلبی داری به وسعت هفت دریا

و بی نهایتی آسمانها

باید منطقی باشم

تو حق داری اگر دلت برایم تنگ نمی شود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 0:8 توسط رها |


هواي اين دل نفس گير شده.حال غريبي داره اين روزها.دلم مي خواست بالاي اين ابرها بودم.هميشه دلم خواسته ولي اين روزها بي تاب سپيدي اين ابرکان شده ام.
آسمان آبي،دريا آبي،دل من اما مهتابي نيست،عاشق نيست،تنگ شده اين روزها؛به تنگي تنگ کوچک ماهي عيدمان.کاش ميشد آب اين تنگ را عوض کنم.گنديده بس که راکد مانده.
مي خواهم براي دلم بنوازم ساز روزگار را.نه براي عاشقانه هاي تو.
روزي فکر ميکردم اگر دار قالي داشتم شايد فقط چند گره تمام مي کرد قالي رنگي زندگي ام را اما حالا پرم از گره هايي که باز نمي شود به دست هيچ کس.
آخر دستي که گره زد به زندگي ام اين روزها خالي گذاشته دستان عاشقم را.چنگ مي زنم آسمان را که شايد بيابم عاشقانه هايم را ولي فقط نسيم تنهايي پر مي کند خالي انگشتانم را.

خدايا اين دل تنگ شده.عطر خدا مي خواهد.بوي اطلسي هاي پدر بزرگ.رنگ لاله عباسي هاي قرمز که عطرش را که نفس بکشي يک سره مي روي تا حياط خانه ي خدا.کاش بر ميگشتم به روزهاي بي خيالي.آن وقت که به سبکي قاصدکي بودم و تاب ميداد مرا شاخه هاي بيد مجنون.

چه به روزم آمده خدايا که اينگونه جان ميدهند شاخه هاي بيد مجنون در دستان خسته ام.ديگر تاب اين تن خسته را ندارند.اينقدر از بار گناه سنگین شده ام؟

امشب دريا طوفاني ست.بگذار از اين طوفان سلامت به ساحل برسم.
باران شديد را دوست دارم.همه جا صداي سفيد شنيده مي شود که مثل سکوت است اما خالي نيست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 0:39 توسط رها |


 

 

بیدارم تا آمدنش را ببینم.شاید آخرین بار نمی دانم کدام سال بود که به انتظارش بودم........و حالا سال هاست فراموش کردم هر روز می اید......نور می بارد و می رود.شاید خدا را هم لابه لای روزمرگی هایم گم کرده بودم که حالا اینگونه بی تاب به دنبالش می گردم.....

دلم قله ای بلند می خواهد و دشتی پرت از همه ی این زمین...که دور روم....گم شوم لابه لای ابرها....دلم آغوش خدا را می خواهد....

می شنوی؟گم شدم.........کجایی ؟

اینجا همه گم شده اند.لابه لای ورق های تقویم....لابه لای لحظه های تردید.من هم مثل همه.کفش نپوشیدم که برسم به باد.ولی گم شدم.هرچه میدوم نمی رسم.جا ماندم....از تو....از باد....از خودم....به دادم برس.این قدم های خون آلود دیگر یاری ام نمی کند.آغوشم بگیر......این دل فقط تو را می خواهد.

پ.ن:دور می روم برای روزگاری.می دانم او مهربان تر از آن است که برای غم بیافریند.ولی من غمگینم.باید پیدا کنم....شاید رازی برای بودن.

دعایم کنید.دعای کبوتران نوای ملکوت خداست....

روزگارتان به عشق

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 6:44 توسط رها |


بی تابی امان بریده امشب و خیال دوری از دل را ندارد.

حال آدمی را دارم که زنجیر شده به این تخت فلزی و ترک عشق می کند ولی کدامین مجنون را دیده اید که باز نگردد؟

حال خوبی نیست این روزهای بی خورشید و شبهای بی ماهتاب.دلم دریا می خواهد.آرام می شوم وقتی عاشقیه بی حدش را میبینم.با اینکه می داند جز ساحل به جایی نمی رسد ولی باز می غرد و می کوبد.........

اینجا همه خوبند وتنهایم نگذاشتند.حتی او که ناغافل پرید هم خوب بود.شاید طاقت عاشقی نداشت.نمی دانم...............

ولی تو بدان من اینجا به انتظار پایان خود نشستم تو آغاز کن جاده هایی که قول همسفری می دادی.....بی من برو شازده جاده هایی را که گلستان کند زندگیت را.یک گل عاشق برایت کافی نبود.

حال که برگشتی و مرا نظاره می کنی نه از سر عشق که از شرم بی یاور گذاشتن گلی ست که به پشت گرمی تو تیغ هایش را برید تا نکند تو را زخمی کند.

می دانم که اگر عاشق بودی از من نمی پرسیدی چه کنم؟می خواهی بگویم برو؟من که تمام درد را یک جا سر کشیدم که تو نمانی.....که حسرت راه های مانده به دل نگیری.پس برو و مرا دلخوش نکن که می مانی.تو اگر ماندنی بودی پر نمیزدی.

 

پ.ن:

يك شب توي قاب خاك گرفته ي اندوهم

در ميان تاريكي اتاقي كه

جز سايه ي نيم خيز دختري روي ديوار، انگار

خدا هيچ چيز ديگر نيافريده بود ديدم:



سهم من از تمام دنيا صداي قار قار كلاغي است كه



با ترنم مرگبارش هر صبح يكبار ديگر زنده بودنم را



به سخره مي گيردو سياهي شوم بالهايش را

چون مهرباني كاذب يك نامادري،

روي يتيمي دستانم سايه مي كند..

.... و اين آغاز راه بود



من ديوانه وار به معناي زنده بودنم خنديدم

به كبوتري كه سهم من از آزادي اش

تعفن فضله اي بود

كه هيچ جايي در آسمان پروازش نداشت. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 2:20 توسط رها |


به یاد داری روزی را که گفتم نکند بگویی کبوتر تو نیستم؟..............امروز همان روز است

و حالا تو دیگر کبوتر این اتاق نیستی.

اینجا کبوتر زیاد دارد ولی تو طوقی من بودی....................

چقدر راحت همسفر نسیم شدی و بی نگاهی حتی مرا زمین گیر کردی.

به قول کبوتری شاید رسم عاشقی و روزگار همین است.باید عاشق شد و گذشت....ولی نگفت تکلیف عاشقی زمین گیر چه می شود؟

این بار که به درختان عاشق سر زدی حتما بگو که عاشقانه هایت دروغ بود.تا آمرزیده شوی....ولی به من نگو..........آخر این تن خسته زیر بار رفتن و نیامدن هایت تا شده ولی درختان عاشق ایستاده می میرند.

این اتاق همیشه زیر شیروانی دل من است.زیر سقف عاشقی.زیر طاق بودنت....

تو برو...........جایی دور.............آنجا که نسیم عطر تو را برایم نیاورد.خوشبختی را حس کن.کسی را عاشق شو.........و به یاد داشته باش بهای خوشبختی ات را قلبی پرداخته که دیگر تاب ماندن ندارد.آنوقت تنگ در آغوشش بگیر.آخر می ترسم خوشبختی به سراغ قلبی دلشکن نیاید.

 

پ.ن:عاشق زمين‌گير!!!!

عجب! مگر عاشق زمين گير هم مي‌شود؟ عاشق سر به بالا دارد سرش به آسمان مي‌سايد چرا كه عاشق است، چيزي بيش از اين براي زندگي لازم است؟؟؟ عاشق چيزي از كسي نمي‌طلبد، بلكه با عشقي كه در قلب خود دارد زندگي مي‌كند، و اين تنها چيزي است كه در جهان ارزش افتخار كردن و بالا نگه داشتن سر را دارد، عاشق در زمين ديگران نيست كه بخواهد در آن گير كند.


بگذار آفتاب نیز بر نیاید ...
به خاطر فردای ما اگر بر ماش منتی است
چرا که عشق خود فرداست
خود همیشه است...

پیروز راست می گوید.عاشق سربلند است.باشد..........سرم را بالا میگیرم و با یاد عشق کبوتران آسمان آبی را می نگرم که فراموش کنم او دیگر عاشق نیست.من که عاشقم.من که فراموش نکردم قاصدکهای زیر درختان عاشق را....من که از یاد نبردم چای داغ با اولین برف عاشقی را.بگذار او مرا و تمام خاطراتم را فراموش کند.من تا همیشه عاشقم......

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 2:26 توسط رها |


خوش آمد گل وزان خوش تر نباشد...........که در دستت به جز ساغر نباشد

زمان خوشدلی دریاب دریاب...................که دایم در صدف گوهر نباش

غنیمت دان و می خور در گلستان............که گل تا هفته ی دیگر نباش

عجب راهیست راه عشق کانجا...............کسی سر بر کندکش سر نباشد

بشوی اوراق اگر همدرس مایی...................که علم عشق در دفتر نباشد

ز من بنیوش و دل در شاهدی بند............که حسنش بسته ی زیور نباشد

بیا ای شیخ در خمخانه ی ما..................شرابی خور که در کوثر نباشد

ایا پر لعل کرده جام زرین.......................ببخشا بر کسی کش زر نباشد

شراب بی خمارم بخش ساقی..............که با او هیچ درد سر نباشد

بنام ایزد بتی سیمین تنم هست...........که در بتخانه ی آزر نباشد

من از جان بنده ی سلطان اویم.............اگر چه یادش از چاکر نباشد

بتاج عالم آرایش که خورشید................چنین زیبنده ی افسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ..............که هیچش لطف در گوهر نباشد

----------------------------------------------------------------------------

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد..................یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق محبت فرو گذاشت.............یا او به شاهراه حقیقت گذر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع........او خود گذر بمن چو نسیم سحر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم..............در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من.......کاری که کرد دیده ی من بی نظر نکرد

در حیرتم که بهر چه شد همدم رقیب...........خرمهره هیچ کس چو قرین گهر نکرد

کلک زبان بریده ی حافظ در انجمن...............با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

-----------------------------------------------------------------------------------

دل از من برد و روی از من نهان کرد...........خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود.................خیالش لطف های بی کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم...............که با من نرگس او سر گران کرد

صبا گر چاره داری وقت وقتست...............که درد اشتیاقم قصد جان کرد

بدانسان سوخت چون شمعم که بر من....صراحی گریه و بربط فغان کرد

میان مهربانان کی توان گفت..................گه یار من چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی....................که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 21:26 توسط رها |


باور کردنش سخت است.این اتاق مقدس بود.چون جز عشق هیچ نداشت.باورش سخت است کرکسی در لباس کبوتر به من شبیخون زده باشد.

آری گفته بودم این اتاق مقدس است.پایت به درگاهی نرسیده بود لباست را به آتش کشید.نه؟

حالا بی چتر و بارانی در این طوفان به کدام آغوش پناه می بری؟

یارب تو مرا به نفس طناز مده.....با هرچه به جز توست مرا ساز مده......

من در تو گریزان شدم از فتنه ی خویش....من آن تو ام مرا به من باز مده.....

در این اتاق را به روی هرچه نامرد می بندم که بوی خیانت فضایش را به گند نکشد.تو لیاقت این اتاق و دل عاشقم را نداشتی.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 12:22 توسط رها |


دوست دارم دوست دارم

قد تموم عاشقا ،قد تموم آدما

دل بردی و پنهون شدی

از من چرا ای بی وفا از من چرا از من چرا؟

من مثل ابر رهگذر می بارم از شب تا سحر

دریا نمی گیره نشون از قطره های در به در

 

 روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر.......

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 21:16 توسط رها |


کبوترم لحظه ای نشست.

نفسی تازه کرد و پرید...

بدرود پرنده ی من

بدرود.....

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 10:23 توسط رها |


پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچ کس غصه این را که چه میکرد نداشت

 

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

 خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 21:31 توسط رها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اگر به اتاق من آمدی
شمعی با خود بیاور
اینجا از دلتنگی تاریک است
وگرنه آهسته بیا
و خلوت کبوتری ام را به هم نزن


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ای مرد شرقی
یک نامه از طرف خدا
بی تو مهتاب...
سنگ فرش خیابان
مورچه
عزیزم تو بی گناهی
شیطان و سهراب
یه لکه ی کوچولو
فانوس شبهایم
کوله بارم را یک بار دگر بستم
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



پیوندها

شب بوی شب
متولد ماه مهر
تابوت
آسمانه
شیطان
نفس عمیق
ریرا
در آستانه
میم نوشت
خانه ای از شن و مه
یادگار
Kiosk Waiting
آیه
پیاده روهای خیس
ته مانده های یک مرد
آرامش سکوت
بی خیال
گالری عکس آرمان شهمیری
ایران روز
عمو خرچنگ
THE Secret
شاید روزی راست بگویم
سکوت شب
اشک ماه
آب پرتقال
صدايي در باد
تیر آهن 18
ای همه ی وجود من
نازشید
شازده شرقی
حریق باد
پنجره دل
Dr.Vet
::The tired farer::
oo000oo
جودی آبوت
Reermemb
جاودانه
آدمها و آدمک ها
روان پریش
پسری در نیمه راه زندگي
سراب از دور زیباست
پشت پرچین
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin