|
طعم گس چهارشنبه + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 12:11 توسط رها |
صدای آب... نرم و لطیف
و باد تند و بی پروا می کوبد بر اندام ضعیفم... با باد می رقصم و اشک می ریزم.کسی تازیانه می زند و می گوید برقص. اگر با باد هماهنگ نشوم تاوانش دره و آب و رودخانه ست... تاوان زیبایست سقوط در دره ای زیبا با صدای عشق اینجا یاد جوی آب ، پای درختان عاشق را زنده می کند...لحظه ی سکون من...لحظه ی دلدادگیم...لحظه ی ناب عاشقی چشمانش... عاشق بود؟ تردید این جان خسته را پاره پاره می کند من اینجایم.....جاده ای که به نمی دانم کجای این دنیا می رود....پای درختی که میوه هایش به سرخی عشق و زیبایی خداست....و تنها تنهای تنها بی تو....بی حتی یادی از تو.... چشمانم را که می بندم آرام می گیرد این دل پر هیاهو.....اولین تازیانه ی باد..........و سقوط آزاد ولی نه.........کسی نمی داند اینجایم.تن خسته ام را چه کسی از آغوش رودخانه باز پس می گیرد؟ تو؟نه.......تو فراموش کردی روزی قول داده بودیم که لحظه ی آخر آغوشمان پناه یکدیگر باشد. باید برگردم.می دانم تو دیگر انتظار این عاشق بی نفس را نمی کشی که برایش هنوز نفس تویی... ولی باید برگردم و این جاده را تنها تا انتهای زمین بروم گره های ریسمان عشقم را به قلبت محکم زده بودم و امروز به این امیدم که هنوز باز نشده باشند... من هنوز گره بر در قلبم به انتظار نشسته ام که شاید با طناب بافته از عشقمان راه خانه ی دلم را دوباره پیدا کنی.... بس که دور رفتی این تن توان رسیدن به تو را ندارد. اینجا تنها می نشینم و چشم به جاده ای که از آن دور رفتی می دوزم به امید اینکه روزی برگردی و بگویی جز آغوش من کسی عاشقانه در بر نکشید روح خسته ات را. پ.ن: من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد پ.ن: شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها،نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی! آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 17:47 توسط رها |
اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره هام خط می زنم از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت می کنم نمیذارم کسی عاشق نباشه ماهُ بین همه قسمت می کنم وقتی گاهی من و دل تنها می شیم حرف های نگفتنی رو میشه دید میشه تو سکوت بین ما دو تا خیلی از ندیدنی ها رو شنید قصه ی جدایی ما آدما قصه ی دوری ماست از خودمون دوری من و تو از لحظه ی عشق قصه ی سادگی گم شدمون + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 23:32 توسط رها |
امشب دلم می خواهد تا خدا نقطه چین بگذارم
انتهای خطم خدا باشد و کسی نگوید نقطه سر خط امشب دلگیرم،اما از چه نمی دانم!؟ اتفاقی نیفتاده هیچ اما آشفته ترم از هر شب گهگاه وقتی فکر های مبهم به سراغم می آید حال و روزم بدتر است، بدتر از رنگین کمانم،که وقتی از جفتش دورش می کنم،خود را به هر راهی می زند که رهایش کنم. آنقدر وفا دار است که حتی نمی گذارد پرهای رنگینش را نوازش کنم،مبادا جفتش دلشکسته شود،همان رنگین کمانی که روزهای تنهایی اش آغوش من پناهگاهش بود .اما حالا نیمه ی گم شده اش را یافته، و اما آدمها چه دنیای عجیبی داریم ما آدمها روزی از عشق می سوزیم و روزی دیگر به دنبال عشوه ای روان.................. گاهی فکر می کنم چرا عشق های ما انتهایی ندارد؟ چرا عشق به انتها نمی رسد؟ چرا همیشه باید دور باشیم تا عاشق خوانده شویم؟ مگر نمی گویند عشق را از خدا بیاموز که بی هیچ چشم داشتی عاشقانه تو را دوست دارد؟ مگر خدا لحظه ای از ما دور است؟ در حین حضور عاشقیم.در حین بودن بی تابیم،از بیم لحظه ای نبودنش. پس چگونه وقتی عشقی زمینی داریم به یکباره از او دوری می کنیم،فراموشش می کنیم،به گذشته می سپاریمش،و به سوی آینده ای دیگر ،عشقی دیگر و هوسی دیگر می رویم؟! بهترینم،اگر دلگیرم از برای تو نیست می ترسم از درخت بی اعتمادی که در عمق جانم ریشه دوانیده. وحشت از عشق،از عاشق شدن، از بی وفایی در اوج وفاداری. تو باورم کردی.تو عشقت را بی هوس،بی چشم داشت و بی آلایش نشانم دادی. و شاید از همین می ترسم............... میترسم رویایی باشد که وقتی بیدار شوم باور این کابوس برایم سخت شود. میترسم واقعی نباشی،میترسم ساخته ی دل کودکانه ام باشی. نمی خواهم بزرگ شوم.................... آدم بزرگ ها سنگ دل می شوند،آدم بزرگ ها کبوتران را دوست ندارند،آدم بزرگ ها به کلاغ ها سنگ می زنند،آدم بزرگ ها قاصدک را له می کنند،آدم بزرگ ها نمی گذارند پروانه عاشقانه بسوزد.بال هایش را جدا می کنند و می گویند بپر........... می خواهم کودک بمانم و در اتاق کوچک زیر شیروانیم شعرهای عاشقانه برایت بخوانم و تو هم پاک و کودک بمانی و من هر شب برایت قصه ی شازده کوچولو و گل سرخش را بگویم......... من گل سرخت شوم و تو شازده کوچولوی من................... ای کاش باران بیاید امشب باران یعنی نقطه چین تا خدا ر...ه...ا... پ.ن ۱:مال روزهای دور بود.وقتی که هنوز بزرگ نشده بود شازده ی من.ولی حالا بزرگ شده و قد کشیده.از اول هم می لرزیدم که روزی از این خواب بیدارم کنند.ولی حالا بیدار بیدارم. پ.ن ۲:قلبی داری به وسعت هفت دریا و بی نهایتی آسمانها باید منطقی باشم تو حق داری اگر دلت برایم تنگ نمی شود. + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 0:8 توسط رها |
هواي اين دل نفس گير شده.حال غريبي داره اين روزها.دلم مي خواست بالاي اين ابرها بودم.هميشه دلم خواسته ولي اين روزها بي تاب سپيدي اين ابرکان شده ام. خدايا اين دل تنگ شده.عطر خدا مي خواهد.بوي اطلسي هاي پدر بزرگ.رنگ لاله عباسي هاي قرمز که عطرش را که نفس بکشي يک سره مي روي تا حياط خانه ي خدا.کاش بر ميگشتم به روزهاي بي خيالي.آن وقت که به سبکي قاصدکي بودم و تاب ميداد مرا شاخه هاي بيد مجنون. چه به روزم آمده خدايا که اينگونه جان ميدهند شاخه هاي بيد مجنون در دستان خسته ام.ديگر تاب اين تن خسته را ندارند.اينقدر از بار گناه سنگین شده ام؟ امشب دريا طوفاني ست.بگذار از اين طوفان سلامت به ساحل برسم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 0:39 توسط رها |
بیدارم تا آمدنش را ببینم.شاید آخرین بار نمی دانم کدام سال بود که به انتظارش بودم........و حالا سال هاست فراموش کردم هر روز می اید......نور می بارد و می رود.شاید خدا را هم لابه لای روزمرگی هایم گم کرده بودم که حالا اینگونه بی تاب به دنبالش می گردم..... دلم قله ای بلند می خواهد و دشتی پرت از همه ی این زمین...که دور روم....گم شوم لابه لای ابرها....دلم آغوش خدا را می خواهد.... می شنوی؟گم شدم.........کجایی ؟ اینجا همه گم شده اند.لابه لای ورق های تقویم....لابه لای لحظه های تردید.من هم مثل همه.کفش نپوشیدم که برسم به باد.ولی گم شدم.هرچه میدوم نمی رسم.جا ماندم....از تو....از باد....از خودم....به دادم برس.این قدم های خون آلود دیگر یاری ام نمی کند.آغوشم بگیر......این دل فقط تو را می خواهد. پ.ن:دور می روم برای روزگاری.می دانم او مهربان تر از آن است که برای غم بیافریند.ولی من غمگینم.باید پیدا کنم....شاید رازی برای بودن. دعایم کنید.دعای کبوتران نوای ملکوت خداست.... روزگارتان به عشق + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 6:44 توسط رها |
بی تابی امان بریده امشب و خیال دوری از دل را ندارد. حال آدمی را دارم که زنجیر شده به این تخت فلزی و ترک عشق می کند ولی کدامین مجنون را دیده اید که باز نگردد؟ حال خوبی نیست این روزهای بی خورشید و شبهای بی ماهتاب.دلم دریا می خواهد.آرام می شوم وقتی عاشقیه بی حدش را میبینم.با اینکه می داند جز ساحل به جایی نمی رسد ولی باز می غرد و می کوبد......... اینجا همه خوبند وتنهایم نگذاشتند.حتی او که ناغافل پرید هم خوب بود.شاید طاقت عاشقی نداشت.نمی دانم............... ولی تو بدان من اینجا به انتظار پایان خود نشستم تو آغاز کن جاده هایی که قول همسفری می دادی.....بی من برو شازده جاده هایی را که گلستان کند زندگیت را.یک گل عاشق برایت کافی نبود. حال که برگشتی و مرا نظاره می کنی نه از سر عشق که از شرم بی یاور گذاشتن گلی ست که به پشت گرمی تو تیغ هایش را برید تا نکند تو را زخمی کند. می دانم که اگر عاشق بودی از من نمی پرسیدی چه کنم؟می خواهی بگویم برو؟من که تمام درد را یک جا سر کشیدم که تو نمانی.....که حسرت راه های مانده به دل نگیری.پس برو و مرا دلخوش نکن که می مانی.تو اگر ماندنی بودی پر نمیزدی.
پ.ن: يك شب توي قاب خاك گرفته ي اندوهم + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 2:20 توسط رها |
به یاد داری روزی را که گفتم نکند بگویی کبوتر تو نیستم؟..............امروز همان روز است
و حالا تو دیگر کبوتر این اتاق نیستی. اینجا کبوتر زیاد دارد ولی تو طوقی من بودی.................... چقدر راحت همسفر نسیم شدی و بی نگاهی حتی مرا زمین گیر کردی. به قول کبوتری شاید رسم عاشقی و روزگار همین است.باید عاشق شد و گذشت....ولی نگفت تکلیف عاشقی زمین گیر چه می شود؟ این بار که به درختان عاشق سر زدی حتما بگو که عاشقانه هایت دروغ بود.تا آمرزیده شوی....ولی به من نگو..........آخر این تن خسته زیر بار رفتن و نیامدن هایت تا شده ولی درختان عاشق ایستاده می میرند. این اتاق همیشه زیر شیروانی دل من است.زیر سقف عاشقی.زیر طاق بودنت.... تو برو...........جایی دور.............آنجا که نسیم عطر تو را برایم نیاورد.خوشبختی را حس کن.کسی را عاشق شو.........و به یاد داشته باش بهای خوشبختی ات را قلبی پرداخته که دیگر تاب ماندن ندارد.آنوقت تنگ در آغوشش بگیر.آخر می ترسم خوشبختی به سراغ قلبی دلشکن نیاید. پ.ن:عاشق زمينگير!!!! پیروز راست می گوید.عاشق سربلند است.باشد..........سرم را بالا میگیرم و با یاد عشق کبوتران آسمان آبی را می نگرم که فراموش کنم او دیگر عاشق نیست.من که عاشقم.من که فراموش نکردم قاصدکهای زیر درختان عاشق را....من که از یاد نبردم چای داغ با اولین برف عاشقی را.بگذار او مرا و تمام خاطراتم را فراموش کند.من تا همیشه عاشقم...... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 2:26 توسط رها |
خوش آمد گل وزان خوش تر نباشد...........که در دستت به جز ساغر نباشد زمان خوشدلی دریاب دریاب...................که دایم در صدف گوهر نباش غنیمت دان و می خور در گلستان............که گل تا هفته ی دیگر نباش عجب راهیست راه عشق کانجا...............کسی سر بر کندکش سر نباشد بشوی اوراق اگر همدرس مایی...................که علم عشق در دفتر نباشد ز من بنیوش و دل در شاهدی بند............که حسنش بسته ی زیور نباشد بیا ای شیخ در خمخانه ی ما..................شرابی خور که در کوثر نباشد ایا پر لعل کرده جام زرین.......................ببخشا بر کسی کش زر نباشد شراب بی خمارم بخش ساقی..............که با او هیچ درد سر نباشد بنام ایزد بتی سیمین تنم هست...........که در بتخانه ی آزر نباشد من از جان بنده ی سلطان اویم.............اگر چه یادش از چاکر نباشد بتاج عالم آرایش که خورشید................چنین زیبنده ی افسر نباشد کسی گیرد خطا بر نظم حافظ..............که هیچش لطف در گوهر نباشد ---------------------------------------------------------------------------- دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد..................یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد یا بخت من طریق محبت فرو گذاشت.............یا او به شاهراه حقیقت گذر نکرد من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع........او خود گذر بمن چو نسیم سحر نکرد گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم..............در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد هر کس که دید روی تو بوسید چشم من.......کاری که کرد دیده ی من بی نظر نکرد در حیرتم که بهر چه شد همدم رقیب...........خرمهره هیچ کس چو قرین گهر نکرد کلک زبان بریده ی حافظ در انجمن...............با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد ----------------------------------------------------------------------------------- دل از من برد و روی از من نهان کرد...........خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود.................خیالش لطف های بی کران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم...............که با من نرگس او سر گران کرد صبا گر چاره داری وقت وقتست...............که درد اشتیاقم قصد جان کرد بدانسان سوخت چون شمعم که بر من....صراحی گریه و بربط فغان کرد میان مهربانان کی توان گفت..................گه یار من چنین گفت و چنان کرد عدو با جان حافظ آن نکردی....................که تیر چشم آن ابرو کمان کرد + نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 21:26 توسط رها |
باور کردنش سخت است.این اتاق مقدس بود.چون جز عشق هیچ نداشت.باورش سخت است کرکسی در لباس کبوتر به من شبیخون زده باشد.
آری گفته بودم این اتاق مقدس است.پایت به درگاهی نرسیده بود لباست را به آتش کشید.نه؟ حالا بی چتر و بارانی در این طوفان به کدام آغوش پناه می بری؟ یارب تو مرا به نفس طناز مده.....با هرچه به جز توست مرا ساز مده...... من در تو گریزان شدم از فتنه ی خویش....من آن تو ام مرا به من باز مده..... در این اتاق را به روی هرچه نامرد می بندم که بوی خیانت فضایش را به گند نکشد.تو لیاقت این اتاق و دل عاشقم را نداشتی. + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 12:22 توسط رها |
دوست دارم دوست دارم قد تموم عاشقا ،قد تموم آدما دل بردی و پنهون شدی از من چرا ای بی وفا از من چرا از من چرا؟ من مثل ابر رهگذر می بارم از شب تا سحر دریا نمی گیره نشون از قطره های در به در
روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر....... + نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 21:16 توسط رها |
کبوترم لحظه ای نشست.
نفسی تازه کرد و پرید... بدرود پرنده ی من بدرود..... + نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 10:23 توسط رها |
پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت هیچ کس غصه این را که چه میکرد نداشت چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت + نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 21:31 توسط رها |
|