تبليغاتX
اتاق زیر شیروانی

اتاق زیر شیروانی

نگاه كن. نگاه كن. كسي مي‌خوانَدَ ت پس ِ تشويش ِ هرز ِ هرباره يِ مداميت ِ عبوس ِ روزها را. گوش كن. گوش كن. كسي رنگ ي نو مي زند پيكر ِ بي‌تاب ِ مغموم ِ زمان را و جان ي ديگر باره مي‌بخشد هراس ِ سخت ِ سردرگم  َت را ... كُند و سرد و يِكدَم و آرام مي‌پيچدلابلايِ سكونِ زودِ طلايي خورشيد، گِز مي‌كند لمس مي‌كند گونه‌هايَ م را و پيشانيَ م را خُنكاي جاريِ باد سرشار مي‌كند خوبِ چارديوار ِ ساكتِ اين بيغوله را خشت خشت، سرشار مي‌كُنَدَم بي‌تفاوتيِ يك زمين ملغمه يِ سردرگمِ گيجِ تَكراريِ روزهايِ بي‌تَپِش پَرت مي‌كُنَدَ م جايي دور دير دور جايي كه سازَش جورِ ناجورِ بودنِ اين خارج‌خوانِ وصله يِ پستِ زمين مي رفت كه طورَش ناطورِ گُنگواره يِ كنون مي‌رود بس كه مي‌فشارد مي‌روبد فكر را و ذهن را سخت، هرز، هرز آبه اي كه گِرد مي‌برم خود چرخ مي‌رَوَدَ م تسليمِ تمامِ چارِ خاكستريِ اين دوران را.
زخمه‌اي بزن كه پيش از اينَ ت باتو شَنيده شُدم اين خاك عبوس را. اين سازِ كُهنه را به گرما يِ دَمَ ت ساز كن ديگر بار و بي‌خيال ِ هرآنچه مي‌بَندَد ما ن تنگ پيش و پس ِ كُند ِ اين گُذار ِ بي‌پير را. سربِكِش لاجرعه اَم سربِكِش تمامِ باقي ِ حسي كه گُم رفت روزي از آن نوعي كه تاب َم توان َش نيست مي‌رود درز درز ِ اين عبور را، از آن طوري كه هنوزَم سنگيني ِ يك افق نور هموار مي‌بَرَد.

باد ميخزد لابلاي خشك زردنبوي برگ‌هاي باغچه را و آفتاب مي تابد شان آرام و سكوتي مي خواند نرم نرمك  گيج ميبرد ذهن را و فكر را و دوار مي‌برد سال‌هاي كودكي و نزديك‌تر و بعدتر َش رخوت ِ كند ِ زمان مي ماند سرشار مي رود سر َت پرواز َ تيز ِ گنجشك‌هاي باغچه و جستجوي نشاني دور حتي كوچك نشاني گم رفته حتي دور حتي كوچك. آن روزها، آن روزها كه انتظار َت سكوت ِ پاييز را مي پيمود، آن روزها، آن روزها كه خلوت ِ عصر ِ پاييزي خنكاي ِ غروب  ِ  كند ِ سنگ‌فرش ِ  حياط را مي‌آميخت، آن روزها، آن روزها كه كه پناه َت شيرواني ِ ايستگاه بود و آن سوي‌تر كسي غمبار نيم‌نگاهي لرزان نشان مي رفت چيزي بالاتر و دورتر گُنگواره‌ي ِ مجهولي كه سنگيني ِ مبهم ِ دردي تاب مي‌بُرد َش از آن نوع كه هنوز َش مي‌آويخت عميق غم ي غم ي كه هيچ‌گاهَ‌ش... وارطان ستاره بود ... آن بالا دَم مي‌كرد هوا بس كه كوتاه بود سقف و خوب ِ بعد از ظهر ِ داغ ِ پاييزي روزها مي رُبود چَشم‌ها را و تمام ِ سادگي ِ روانِ پر شور ِ جوان ِ توجيه‌ها و توصيف‌ها ي بي پير ِ نستوه ِ مدام را و ... و كلاغ‌ها را مي‌خواندم همچون كلاغ‌ها كه فراز ِ بام ِ خانه را و لابد حوض ِ پر آب ِ خانه ي ِ مادربزرگ را گِز مي رفتند و چشم مي دوختند بازي‌گوش ماهي‌هاي قرمزِ كوچك را ...  كاغذها كاغذها و آن هراس ِِ بي ترس ِ جسور. لابُد فروغي فروغي بود تيره‌گي‌هاي مدام ِ روزهاي تازه‌ي ِ دور را. ... دوات ِ سرخ و چند خط، درد سر َ ت را كه مي‌بَرَد خيس مي‌شود روانداز ِ نازك پس ِ چَشم‌ها ت و ... آن روزها، آن روزها برگ‌ها سبزتر بودند و آب‌ها آبي‌تر و برف‌ها سپيد‌تر حتي آبي‌تر از آسمان و ابر‌ها سپيد‌ترحتي آبي‌تر از رودها. پيچاپيچ ِ جاده‌ها جان‌ي بود گويي و جولان مي‌داد خيال آزاد آزاد و آزاد ... آبي بود و ناخودآگاه پرت مي‌بُردَ ت سويي كه مي‌شناخت َ م خوب و بعد، ديوارهاي چوبي بوي دريا گرفته بود و مردَك نشان ي خواست و بعد تَرَ ش چند پله بود و راه‌روي باريك با پنجره‌هاي پوشيده با پرده‌اي سرخ شايد سفيد شايد نمي‌دانم و بعد درب ِ اول و پنجره‌اي كه چوبي ِ ديوارها و چراغ‌هاي باغچه را باز مي‌شُد. ميهمان ِ تنها، تنها ميهمان ِ قهوه‌هاي عصر بود و مرد َك قهوه‌چي تنها ميزبان و نگاه ِ سنگين ِ كنجكاو َش پس ِ دود ِ سپيد ِ سيگارهاي پياپي َ ش تلخي ِ قهوه ي ِ عصر را انگار دوچندان مي‌شد و بعد، ماسه‌هاي سرد ِ ساحل ِ خالي و باد ِ گزنده ي ِ عصرِ اسفند ماه محو نمود محو محو محو. آن روزها، آن روزها تيره‌گي ِ مواج ي كه آبي سير ِ يك‌سر را جاري بود سپيدي ِ سرد ِ جاري ِ آب ِ چَشمه يِ كوهي را سرد سرد گرماگرم ِ آن روزها، آن روزها، روزهاي آخر اسفند ... نگاه كن. نگاه كن. كسي مي‌خوانَدَ ت پس ِ تشويش ِ هرز ِ هرباره يِ مداميت ِ عبوس ِ روزها را. گوش كن. گوش كن. كسي رنگ ي نو مي زند پيكر ِ بي‌تاب ِ مغموم ِ زمان را و جان ي ديگر باره مي‌بخشد هراس ِ سخت ِ سردرگم  َت را. اصالت زيبايي َش قاب گير قاب گير كه زنگار ِ كهنه‌ي ِ ماسيده جان َ ت محور مي‌برد خوب ِ گرم ِ بودن َش. گوش كن. و براي بودن َش هزار شعر بسراي. بانو را مي‌گويم. بانو، آن يگانه بانو، رها، را مي‌گويم كه اين روزها، گزند ِ زمان ِ ناجور را جور ِ خوب َ ش طور  ي ديگرگون مي‌كند. بانو آن يگانه بانو را مي‌گويم ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 23:50 توسط رها |


کبوترم می خواهد اینجا قلم بزند.نمی دانم.....آیا اینجا توان بار سنگین کلمه هایش را دارد یا نه.قلمش به زیبایی قلب مهربانش و شاید سنگین تر ، که قلبش اینگونه نیست.....قلبی به سبکی قاصدکها دارد ...پای درختان عاشق.....

سپاس که شازده ی من این اتاق محقر زیر شیروانی را برای قلمی به وسعت آسمان پذیرفت.

او را آریا می خوانم..........نوایی ملکوتی.او زخمه می زند بر جانش برای یگانه ی گیتی .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 23:41 توسط رها |


گفتی اتاقت که زیر شیروانی نبود...دلم ترسید که نکند روزی بگویی : من که کبوتر تو نیستم..

آخر من که نگفتم تو عاشق نیستی چون شبهای پر ستاره که انتظار چشمانم را باز می گذارد  شاید که بیایی و پای بی قراری هایم بنوازی تمام عاشقی را ... نیامدی.

دلت آمد بگویی اتاقم زیر شیروانی نبود؟ اتاقی که تنها لحظه های خوب بودنمان را آغوش کشیده.

این اتاق همیشه زیر شیروانی دل من است.زیر سقف عاشقی.زیر طاق بودنت....

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 0:8 توسط رها |


نمی دانم شادی را چگونه بازی کنم و غم را چگونه دست به سر این روزهای بی ترانه....

لابه لای این روزها ترانه های گنگی که تو گاه به گاه زمزمه می کنی من را نگه داشته تا شاید برسیم به جزیره‌ ی کوچکمان

آنجا که بی بهانه عاشقی کنیم.....

باز دلم هوای درخت های عاشق را کرد.....بوی تو می آید این حوالی.شاید به من فکر می کنی؟!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 21:34 توسط رها |


                                             

 

 

خسته ام

بیشتر از همه از تو

از من

خدایا چرا مرا به زمین دادی؟

به گناه قرن ها پیش؟

به گناهی که پدر کرده فرشته های کوچک را به این زمین خاکی می فرستی یا شاید در حیاط خانه ی تو این فرشته ها جان می گیرند و همانند پدر از تو رانده می شوند؟

خدایا به دادم برس.عجیب دلم گرفته.

کسی پیدا می شود این تن ِ خسته را بشوید از این دنیا؟

حتی به جهنم نه به بهشت.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 18:20 توسط رها |


اینجا بارون زده،مثل دل من که خیس عطر یاد تو شده...

گاهی بدون چتر سری به حوالی دلم بزن.این خانه خالی از ترانه شده...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 13:25 توسط رها |


این مطلبی نیست که اینجا بنویسم.اما جای دیگری نبود.یرمای عزیزم خیلی دنبال جایی گشتم که بنویسی.از هر کسی پرسیدم اما کسی خبری از تو نداشت.دلم برای نوشته هات تنگ شده.حتی توی این خونه یخالیت نمیشه برات پیغام گذاشت.خواستم از همیشه بودنت کنارم تشکر کنم.مثل تمام کبوترهای با معرفت این اتاق.بنویس منتظرم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 13:23 توسط رها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اگر به اتاق من آمدی
شمعی با خود بیاور
اینجا از دلتنگی تاریک است
وگرنه آهسته بیا
و خلوت کبوتری ام را به هم نزن


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ای مرد شرقی
یک نامه از طرف خدا
بی تو مهتاب...
سنگ فرش خیابان
مورچه
عزیزم تو بی گناهی
شیطان و سهراب
یه لکه ی کوچولو
فانوس شبهایم
کوله بارم را یک بار دگر بستم
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



پیوندها

شب بوی شب
متولد ماه مهر
تابوت
آسمانه
شیطان
نفس عمیق
ریرا
در آستانه
میم نوشت
خانه ای از شن و مه
یادگار
Kiosk Waiting
آیه
پیاده روهای خیس
ته مانده های یک مرد
آرامش سکوت
بی خیال
گالری عکس آرمان شهمیری
ایران روز
عمو خرچنگ
THE Secret
شاید روزی راست بگویم
سکوت شب
اشک ماه
آب پرتقال
صدايي در باد
تیر آهن 18
ای همه ی وجود من
نازشید
شازده شرقی
حریق باد
پنجره دل
Dr.Vet
::The tired farer::
oo000oo
جودی آبوت
Reermemb
جاودانه
آدمها و آدمک ها
روان پریش
پسری در نیمه راه زندگي
سراب از دور زیباست
پشت پرچین
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin