|
کاش از میان این حصار شرم آغوشت می گرفتم و این سالهای نگفته را فریاد می زدم... دوستت دارم.روزت مبارک پدرم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 22:31 توسط رها |
تلخی زمان با شکر پاره های کلامت شیرین نمی شود...وقتی آن را درون قدحی زهر تلخ خیسانده باشی.
تلخ شدی...چه نخواهی ...چه انکار کنی. + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 1:21 توسط رها |
تکه تکه اش کردند
تمامش را بردند تمام شد هر کسی تکه ای را جدا کرد........... حتی به چوب رختی ِ کهنه ی چوبی اش هم رحم نکردند. چند هفته که بگذرد و همه فراموش کنند آجر هایش را هم می برند. طفلی فقط او بود که بالای سنگ سیاهش اشک می ریخت که دیدی خانه یمان را تکه تکه کردند؟ + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 16:44 توسط رها |
دستانم را دراز می کنم و قد می کشم تا خورشید طلایی را برای شبهای تاریک بی قراریت بیاورم......اما چه سود؟دستانم کوتاه است.... ستاره ها را برای گیسوان پر ز بوی عطر یاس ات هدیه می آورم.....ولی من که ماه نیست حتی اگر تو هر روز عاشقانه صورت ماهم را قربانی شوی. آخر تو مادری..... عشقی....... هر سال من ناتوان تر میشوم که چگونه بر آیم از پس این کوه مهر. مرا ببخش زیبا ترین هدیه ی خداوندی.
روزت مبارک + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 1:3 توسط رها |
بوسه می زنم بر دستان مهربانت بوسه می زنم بر قلب صبورت بوسه می زنم بر نگاه غمگین اما عاشقت هیچ ندارم که آرام دهد این قلب خسته و وجود ناتوانت را کودک قد کشیده ی این روزهایت را ببخش به مادر بودنت.
روزت مبارک + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:53 توسط رها |
چقدر ماه.... چقدر آسمان امشب پر ز ماه شده ماهی که دلش آسمانی ست... دلم بال هایی می خواهد تا خدا می خواهم بگردم دور شمع شبانه اش شاید بالهایم سوخت و برای همیشه آنجا ماندم + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 2:40 توسط رها |
|