|
و چه بی رحمانه بر این وجود خسته زخمه می زنید.هر چه این زخمه ها بیشتر سازم خوش آهنگ تر.ولی تازیانه هایتان سنگین تر .آخر چرا؟به کدامین گناه که در حقتان کردم ؟آخر مگر این دستان خسته ام جز برای نوازش لحظه های بی تابیتان چه کرده که اینگونه لگد می کنید مهربانیش را؟ آخر مگر چشمان بی روح امروزم جز برای عاشقانه دیدنتان نگاهی داشته که بی حرمتش می کنید؟ و این دل....این دل پاره پاره ام که بند زده ام تکه هایش را در تمامی این سال ها.سال هایی که جز نام کودکی بر من نگذاشتید در حالی که شب هایم همان دستان له شده ی امروز را رو به آسمان میگرفتم و برای شما طلب خدایی به بزرگی و وسعت نگاه کودکانه ام می کردم.خدایی که مهربان باشد .خدایی که پدرم را بر گرداند تا لبخند را بر لبان ترک خورده از اشک مادرم ببینم و خدایی که مادرم را مهربان کند.مهربان ترین زن زمینی که پدرم را بزرگ ترین مرد زمین ببیند تا بتواند به مردیش مغرور باشد.خدایی که گریه های شبانه ام را جمع کند و از آن دریایی بسازد.....نه فقط پر کند استخر آبی برادرانم را و بقیه اش را بردارد برای خودش تا فقط خنده ی دل کوچکشان را بشنوم و نه بغض هایشان را آغوش باشم در کودکی ترین سال هایشان.سال هایی که من نیز کودک بودم ولی بزرگ شدم.....بزرگترین دختر ۱۰ساله ی زمینی.....آنقدر که ۱۰ ساله ها به بازیم نمی گرفتند و ۱۰۰ساله ها به چشم پیری مجنون کودکی نگاهم می کردند.آخر فقط ۱۰سالم بود. ....و امروز که ۱۰ سال و اندی از آن سال ها می گذرد به کدامین جرم دادگاهیم می کنید؟و کدامین خدا قضاوتتان را می پذیرد و در پیشگاه چه کسی جواب می دهید این نامهربانی روزهای سخت را؟روزهایی که آغوشتان را می خواهم برای فقط نفس کشیدن و نه حتی مهربانی.و امروز نفس را می برید در سینه ام به جرم گناهی که از آن من نبوده و تنها صدای اعتراضی از حنجره ی به گِل نشسته ام.شاید خفه شده در خاک سرد.... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 16:18 توسط رها |
و این روز های تنهایی را با خیال آبی شما سپری کردم. به دل دریاییتان نبودن بی خبرم را بگذارید که آب ببرد..... شاید باز هم نبودنم طولانی شد.برایم دعا کنید کبوتران آسمان آبی. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 15:43 توسط رها |
|