|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 21:20 توسط رها |
سبک باید همچو نسیم که گر وزیدن گرفتی همه را به رقص در آوری. نه طوفانی کنی دل های بی قرار را
و نه بر هم زنی آرامش سبزه زار را... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 0:0 توسط رها |
بازی ناگواری است زندگی.جایی برای آسمان باقی نگذاشتیم..... + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 11:2 توسط رها |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 13:46 توسط رها |
لحظه ی دیدار نزدیک است ....
باز من دیوانه ام، مستم .... باز می لرزد دلم، دستم .... باز گویی در جهان دیگری هستم .... های! نخراشی بغفلت گونه ام را، تیغ! .... های، نپریشی صفای زلفکم را، دست! .... و آبرویم را نریزی، دل! .... - ای نخورده مست - .... لحظه ی دیدار نزدیک ست. + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 0:48 توسط رها |
صد و يكمين سالگشت انقلاب مشروطه در شرايطي فرا ميرسد كه گردهي ايران زمين و ايرانيان هنوز سنگيني چكمهي قدرتمداران و مستبدان را احساس ميكند. در اين سالها با افزايش فشار از سمت حكومت غيرقانوني و ديكتاتوري اسلامي، زجرهاي زيادي بر مردان و زنان اين مرز و بوم رفته است و در اين روزگاران كه تلختر از هميشه مينمايد دوستان ما در بند به سر ميبرند و تحت غير انسانيترين رفتارها و شكنجهها قرار دارند. ۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادي خواه و عدالت خواه مشروطه در ايران ۱۰۱ ساله مي شود + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 0:45 توسط رها |
دستهایت را باز کن.برای در آغوش کشیدن زمین.این را تمرین کن.لحظه ی وداع نزدیک است.زیبایی زندگی به سکانس آخر است. + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 0:17 توسط رها |
قاب می گیرم نگاهت را
بی آنکه بگویمت آخر چشمانت را برای روزهای تنهایی می خواهم همان وقت که بی نگاهی عبور می کنی از من + نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 0:56 توسط رها |
بهشت آغوشت را از من نگیر که پناهی جز آن ندارم. مرا در دستان مهربانت مدفون کن که برویم از عشق جاری در وجودت.... روزت مبارک تنها دلیل زندگیم،پدرم....
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 20:44 توسط رها |
یگانه می یابمت در تمامی سکوت این شب پره ها و نغمه ی جیرجیرکان شبهای تابستانی،که می خواهند بگویند عظمت در منی به این کوچکی را می شنوی؟صدایی که تو را به شعف می آورد و یادآور خنکای تابستان و شبهای کویری است.و چه عالمی دارد دیدار ستارگان در شب کویر.
آسمانی یک دست، سو سو یی بی ریا و می توان در این برهوت عاشق شد.مگر کاری به جز عاشقی هست در این عظمت؟ گاهی فکر می کنم چطور می توانم فراموشت کنم،تویی که تمام منی. منی که از توام ، چگونه دم می زنم از وجودی که بی تو هیچ است؟ الفبای عاشقی ام را با نام یگانه ی تو پایان می دهم.صدایت می زنم در این پایان که آغاز عاشقی این دل باشی.دوباره از نو ، دوباره از نو.... صدایت می زنم آه....نامی که از جان بر می آید و تنها نامی از توست که نه از زبان بلکه از عمق جان است. صد آه بر آوردم ز آیینه ی دل آیینه ی دل ز آه روشن گردد پ.ن:در خبر است که حق -جل جلاله- سه نام از نامهای خود به ابراهیم فرستاد:یکی از آن " آه " بود که بر دوام ابراهیم می گفتی :آه. اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نه نام بباید اهل بلا را یک نام بباید.نود و نه نام همه از زبان برآید اما آه از میان جان بر آید.زبان و کام را به آه ،راه نیست. " روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح، نوشته:احمد بن منصور سمعانی " + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 11:11 توسط رها |
|