|
هرم داغ نفسهایت نوازش می دهد ثانیه های بودنم را همانند گرمای کوچک اما دوست داشتنی همین شعله شمع که می نویسم در سو سویش تا کسی پی نبرد به پنهانی نوشتن هایم. تو حواست باشد به کسی نگویی من برای تو می نویسم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 1:13 توسط رها |
وقتی باران را آویزان کردی عاشقانه ترین حرف ها را در جیب بارانی ات گذاشتم وقتی رفتی عاشقانه ترین حرف ها را گفتی بی آنکه دست در جیب های بارانی ات کرده باشی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 22:5 توسط رها |
ناگفته های مانده بر دلم را تنها تویی که خوب می دانی. کاش می شد فریادشان زد اما نه،آنوقت حرفی برای ثانیه های سکوتم که فقط تویی و من و سو سوی شمعی نمی ماند. نمی گویم تنهایی هایم را از من بگیر..... نه...... می گویم تنهایم نگذار...... فقط همین + نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 21:34 توسط رها |
لگد می زنند بر تمامی هویت این ملت.ملتی که ایرانی بودنش را فراموش کرده و ایرانش را نیز ،که شاید مجازاتش همین لگد مال شدن است....
لگد مال می کنند جوانیمان را به جرم خواستن جرعه ای نفس... آری به چشم دیدم برادرم را که در خون می غلتید.... آری دیدم خواهرم را که با نام حسین (ع) نجابتش را به یغما بردند.... و من امروز سلاحی جز خدایم ندارم که رو به سنگهای درون سینه هاتان که نامش را دل نهاده اید نشانه روم .... و به روی منحوستان که خدایم را ، دینم را به پستی کشیدید تف می اندازم..... به امید ایرانی آباد و آزاد پ.ن ۱:یاد تمامی خواهران و برادرانم که برای آزادی ، جوانیشان را دادند زنده باد. پ.ن ۲:این پست برای یاد آوری جوانانی بود که ۱۸ تیر سالهایی دور جان دادند که شاید روزی وطن نسیم عشق را حس کند لابلای گیسوان آزادی. پ.ن۳:ندا گفت :بابال شکسته،پرگشودن هنراست.اين راهمه ي پرندگان ميدانند. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 0:1 توسط رها |
گاهی که دور می زند این صدای ناله ی پنجره در مغزم به صبوری باد پی می برم.هرگز صدایی از او که همیشه غریب بود و بی سرزمین نشنیدم، اما طنین غصه هایش را در تک تک سلولهای دنیایی که فریاد می زند صبورم می شنوم.صدای اشک ریختن برگ های درختان تنومند که به صبوری شهره شده اند را شنیده ای؟من می شنوم که بر غربت وبی ریشگی او اشک می بارند.اما نمی دانند که باد صبوری خدا را با خود می برد تا به جایی که پر باشد از عشق.شاید خانه ای کوچک در نقطه ای دور افتاده که تنها نوای موسیقی آن غش غش خنده ی کودک نو پایش باشد.و او مزد صبوریش را می گیرد و طنین شادی را با خود بر می دارد برای روزهایی که هر جا سرک می کشد جز خشم و کینه و بی عشقی نمی بیند. + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 1:48 توسط رها |
می نگرم به چشمانی که به وسعت دریا و زلالی آسمان است.و تنها کلامم شاید طنین بغضی باشد که می بندد راه صدایم را که فقط با چشمانم بگویم دوستت دارم، روزت مبارک مادرم....
پ.ن:الفبای عشقیم را فقط به خاطر تمامی عشق و پاکیت بر هم زدم تادرچنین روزی بگویم تو را بعد از خدا می پرستم..... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 1:28 توسط رها |
کاش کسی جای من می نوشت و من
فقط خیره به شعله ی این شمع شیشه ای می شدم. بیخود نیست که پروانه ها برایش می میرند، آخر عاشقانه می سوزد بی معشوق بی معشوق ب ی م ع ش و ق.... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 2:2 توسط رها |
قالب دلم را خودم گرفته ام ،با دستانی آغشته به عطر یاس
مومش به دست او شکل گرفته، من فقط نقش و نگار عشق زدم این گلوله ی آتش را حال بی هیچ چشم داشتی هدیه می دهم به تو فقط یادت باشد از این دل همین یکی ساخته شده دلم شعبه ای ندارد سرتاسر این سرزمین خاکی تا به امید عشقی گرانتر ، از این یکی بگذری پس به همین یک دلی بسنده کن و به جای بهایش دوستش بدار همین. + نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 13:56 توسط رها |
فکر می کردم که اگر قرینه ها را برهم زنم چه می شود؟
هر کدام از چشمهایم ،رنگی دیگرگون باشد. دستهایم نا هماهنگ پاهایم هر کدام به راهی و قلبم حتما نمی تپد. + نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 17:43 توسط رها |
غلت می خورم لابلای کتاب های خاک گرفته ام ...ورق می زنم دفتر خاطرات کهنه را ...لمس می کنم با سر انگشت احساسم صفحات از بیخ بریده را .دیگر نیستند.سوزاندمشان.اما آهنگ تنهاییشان را که در دالان های قلبم طنین می اندازد می شنوم.به سراغشان نمی روم.آخر کلید این سردابه سال هاست که گم شده.نمی خواهم پیدا شود.
این صدا ها موج می زند مغزم را .خدایا در این غوغا چه می کنم؟ بعد از سالها امشب صدایی آرام به گوشم خورد و مرا به سوالی خاک گرفته پس فرستاد که چرا در صدای هیچ آواز خوانی سال هاست آرامش شنیده نمی شود؟ + نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 2:6 توسط رها |
عجیب است این هجوم سکوت در لابلای قطره های باران امشب.بی تو تمام جاده ها برایم بی پایان است و با تو راه پایان ندارد.لحظه ای سکوت می خواهم و مشتی عطر یاس تا سفر به شبنم نشسته بر گلهای بهاری.زیاد است روزگار؟مگر از تو چیزی کم می شود که جرعه ای از سکوت بی پایان شبهایت به من ببخشی تا که شاید بتوانم به عمق بی قراری هایم برسم.آخر امشب از همیشه بی قرار ترم.چرا همه چیز امشب صدا می کند تنهائیم را .نمی گذارند که نجیب بماند.بیشتر از همه این شعله که آرام نمی گیرد با رقص در نفسهایم و وسوسه می کند مرا برای خیرگی به چشمان بی پروایش.تو گناهم را ببخش.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 13:14 توسط رها |
ظرافت دلم این روزها زیاد شده
از بس که سوهان غم کشیدم بر دیواره هایش، تا شاید پاک کنم این خطوط مبهم تنهایی را. چقدر تنهایم نه کسی ظرافت دلم را دوست دارد، نه کسی از صدای گوش خراش این سوهان به ستوه می آید، نه کسی خطوط تنهاییش را معنی می کند. آخر کسی حوالی غمبادهای شبانه ام پرسه نمی زند. این خطوط لعنتی هم بس عمیق است،که با هیچ سوهانی محو نمی شود. آنقدر ظریف شده که با کوچکترین تلنگری می شکند،دلم را می گویم کاش ذره های دلی رسوب می کرد بر روی قلبم تا شاید دوباره دلم دل می شد، برای عاشقی. + نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 20:37 توسط رها |
طبله کرده دیوارهای دلم،از بس که این روزها باران خورده.گچ کاری اهل دل اگر سراغ داشتید خبرم کنید. + نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 23:5 توسط رها |
|