|
ضُغطِه ،امروز وقتی نتوانستم معنی کلام تو را بفهمم باورم شد که دچارش شده ام.
با این تَن بی سر چه کنم؟ یادم نبود. من دچار شدم. بگویی هم نمی فهمم. خودت را خسته نکن. این مَن ، مُرده. پ.ن:آسیب مغزی شدید که موجب اختلال فعالیتهای دماغی می شود + نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 19:38 توسط رها |
صدایت خوب است صدایت جاری ترین نوای زمینی است و شاید انتهایش برسد به ملکوت. تو را نه برای صدایی ملکوتی نه برای قلبی که در سینه داری نه برای تمامی مهربانیت و نه برای چشمان عاشقت تو را برای تو دوست دارم تو را برای عشق دوست دارم و تو را برای تو عاشقم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 23:27 توسط رها |
شرط به آسمان رفتن کندن از زمین است ولی من سال هاست در گل مانده ام.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 4:32 توسط رها |
ـ سلام آقا
شما؟ ـ من فرشته مرگتون هستم.۳۰سال طول کشید تا این شماره رو گرفتم. چقدر زندگیتون اشغاله. + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 0:50 توسط رها |
ژتون زندگی تمام شد.
حریصانه زندگی کردی و حالا بی آن اینجا حتی هوا هم نمی دهند چه برسد به ثانیه ای ماندن. نه حریص باش که برای زندگی کم بیاوری و نه دست تنگ که وقتی مهلتت تمام شد زیاد بیاوری زندگی را. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 21:30 توسط رها |
زندانی زمین ما نیستیم.
فردا خدا زمین را از تک تک سلول های ما بیرون می آورد. + نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 21:53 توسط رها |
رهایم کردی
در سیاره ی کوچکت تنهایم گذاشتی مگر به جز تو کسی را می توانم دوست داشته باشم؟ سفرت به کدامین سیاره بود که گلت را،همان که اهلی تو بود فراموشت شد؟ هیچ گلی تیغ هایش را برای بهترین شاهزاده ی دنیا هم نمی چیند. آخر گلها عمرشان کوتاه است این را که خوب میدانی؟!تیغ هم که نباشد دیگر تمام است. زخمی شده ای از تیغ های من.خوب می دانم. امشب به شوق بوسه ی مهربانت که دریغش نکنی از این گل ساقه شکسته، به هوای زخمی دیگر ، بریدمشان. تیغ ها را می گویم حال آغوشم فقط تو را فریاد می زند بشتاب،ساعتی دیگر شاید نفسهای آخرم باشد... + نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 21:56 توسط رها |
ذائقه ی این مردم چقدر عوض شده.
این روزها تف می کنند به رویم تمامی آنچه روزی برایشان ارزش بود. می گویی تو نیز از این مردمی.عامی و مشابه. آخر گره خورده تار و پودم لابه لای همین خاک،لابه لای میله های سقاخانه ای که روزی شمع روشن کردم تا شاید پدر بزرگ برگردد،لابه لای تور همان ماهیگیری که مرا بر موج ها سوار کرد و برد تا آنجا که فقط خدا بود و دریا،لابه لای پریشانی موهای دختر همسایه که از بس بلند بود ،برادرم با آن تاب می خورد... مگر تو از این مردم نیستی؟ تو که می نویسی از دل،تو که می نویسی از سنگ،تو که می نویسی از پدر بزرگ که ناغافل رفت،تو که درخت خرمالویت را گره می زنی به روحت که هرجا رفتی بیاید،تو که خدایت را جستجو می کنی لابه لای درختان سر به فلک کشیده اما عاشق... گفتی از جنس تو نیستم و من شکستم کیستی که من اینگونه بی تاب تو ام؟ + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 22:37 توسط رها |
دوستت دارم
پس خاموشت نمی کنم تا ته بسوز،عاشقانه و من می گردم وجودت را پروانه وار تا بسوزاند بالهایم را شعله عشقت بی تو پریدن به چه کارم می آید؟ + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 20:21 توسط رها |
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 3:53 توسط رها |
حرارت چشمانم می سوزاند تمامی لحظه هایم را
مثل دو کوره ی ذوب آهن قرمز و داغ گداخته ای از غم ولی باران این دریاچه ی خون زلال است مثل دل تو کاش دستانت بود که با تمامی گرمی مرحمی یخگون به روی این چشمان تبدارم می شد آخر روزی از این ((ای کاش ها ))خواهم مرد این را خوب می دانم + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 2:22 توسط رها |
چقدر بد بوده ام اینهمه سال را.این را امشب از چشمان به شبنم نشسته ی پدر فهمیدم،بی آنکه بگوید آرزویم را پراندی... + نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 20:3 توسط رها |
جایی برای نشستن می خواهم،جایی دور از چند رنگی آسمان و ناپاکی زمین.
شاید همین صندلی چوبی... + نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 0:17 توسط رها |
ثانیه ها را انتظار می کشم
تا تمامی طاقتت تا زنگ تلفن،نوای خوش ملودی باخ شاید صدای برق آسای پیامی و شاید تو اکنون فقط رویای روزهای دور را ببینی و من اینجا هنوز منتظر... پ.ن: ۳ساعت و ۵۰دقیقه از ۰۰:۰۰:۰۰ گذشته و من... + نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386 3:51 توسط رها |
تبر کسی را سراغ ندارید با تبری طلایی تا بر ریشه ی این غم کهنه که دلم را به گند کشیده بزند؟ همین روزهاست که بوی تعفن اینهمه غم بگریزاند هر آنکس را که هنوز فکر می کند من خوبم. + نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 22:31 توسط رها |
پشت تاریکی این پنجره هیچ چیز انتظار مرا نمی کِشد. پس چند شاخه گل می گذارم ،قابش را تا عکس گل،جای وحشت بی کسی از پنجره به دیده ام آرامش دهد. دلم را بی خیال... + نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 20:11 توسط رها |
|