|
به قول تو اینجا شهر به بن بست رسیده است.تلاش می کنم نگاهم را با تمام قدرت پرت کنم آنطرف ساختمانهای بی قواره تا شاید تکه ای از آسمان،نوری یا حتی ستاره ای ببینم.اما نمی دانم با اینکه قد کشیده ام و دیگر ان دختر بچه ی کوچک و ظریف و کوتاه نیستم اما نگاهم نمی رسد حتی به لبه ی تاریک آسمان.هنوز قد نکشیده بودم اما آسمان را با تمامی ستاره هایش فارغ از تمامی زشتی این شهر می دیدم و صدایش هنوز می پیچد در دالان گوشم که می گفت روزی می رسد که برای دیدن یک وجب از این آسمان به بیابان پناه ببرید و آن رو می خندیدم و با خود واگویه می کردم که من الان می بینم آبی آسمان را.چطور روزی که قد کشیدم به بلندای آسمان ،بلند شدم ،بلند تر از این ساختمانها نمی توانم؟و خنده های کودکی.... و حالا این برج های آسمان خراش از من جلو زده اندو من غافل شدم از آسمان کودکی ام و چه زشت می خندند به رویم... آه آسمان،آسمان،آسمان...دلتنگ نگاه آبی ات شده ام . زمین،زمین،زمین...چه هرز می پرورانی این زالو صفتان را. برای فرار از تمامی این سیاهی ها پناه می برم به حیاط پدر بزرگ،آغاز حیات دوباره ام ،نسیم نوازشگر خیال دور گمشده ام.آنجا که مملو از درختان بلند است و آنقدر دوستشان دارم که آسمان را فراموش می کنم.اینجا هم زمین هرز می پروراند .چه غوغایی شده... کمر بستم و گرزم را به دست گرفتم که بر کنم این هرزه های مزاحم را که اگر او بود یکیشان جرات قد افراشتن نمی کرد.با اولین سوزش فهمیدم که او دیگر نیست و چه فرقی می کند که اینها بلند شوند یا نه. خاطره ها خاطره اند،زنده که نمی شوند.و نشستم کنار بوته ی نسترن که از بس نبوده کمر خم کرده.چوب می زنم ساقه ی نازک و شکننده اش را و قد راست می کند اما سر افکنده... وای وای قاصدکها قاصدکها زیر این بوته صدها قاصدک پنهان شده.یعنی پاداشم بود؟و لبخندی از رضایت بر گلبرگهای نسترن می نشیند،شاید به پاس قدر دانی. آهسته دور و برم را نگاه می کنم،زیر هر بوته ی علف یا درخت صدها قاصدک آرام خوابیده .انگار امسال تمام قاصدکان دنیا از اینجا دیده به جهان گشوده اند.وای خدای من چقدر انتظار می کشیدم تا قاصدکی بفرستی و من آرزو کنم و اینبار اینهمه...چرا؟یعنی لایق بودم؟نه،شاید از زیادی مهربانیت است.شاید دل به دلتنگی ام سوزانده ای. برای همه آرزو کردم و بیشتر از همه برای تو... سبک آمدم تا شاید بتوانم چند روز یا چند ساعت ندیدن آسمان را تاب بیاورم. و حالا باز دلتنگم. کجایی آسمان... + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 14:34 توسط رها |
اگر شبی از شبهای زمستانی،مسافری به امید گرمای نگاهت به تو پناه آورد تنهایش نگذار.شاید در گرمترین روزهای تابستان به خنکی لبخندش محتاج شوی. + نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 23:40 توسط رها |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 23:46 توسط رها |
سخت است هنگام وداع آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است تکه ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 22:38 توسط رها |
چندان دخيل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خويش:
درخت معجزه نيستم،
تنها يکی درختم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 13:28 توسط رها |
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 14:41 توسط رها |
بگذار باد به هر سو که می خواهد بوزد ،
مرا گیسویی نیست که پریشان شود...بگذار راه پر از سنگ باشد ،
مرا پایی نیست که از زخمش به درد آیم...اینک این نوشتن برای نمردن است
شب بوی شب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 22:37 توسط رها |
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 22:4 توسط رها |
یکی برای من یکی برای تو قاصدک ها را می گویم... گفتی آرزو کن گفتم قاصدک باید بزرگ باشد تا بار آرزویم را تحمل کند آرزو نمی گویم این کودکان بی توان را این ها را فقط باید روانه کرد با نسیم خیال به یاد بازی های کودکی آخر آرزویم که کوچک نیست قلب توست که به بزرگی آسمان است و به بی کرانی دریاها خاطره ی قاصدک هایمان را زیر درختان عاشق فراموش نمی کنم ر...ه...ا... + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 23:11 توسط رها |
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودن...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتن تو به هیچ دردی نمی خوری...یه شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودن...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید....آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد...صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 1:4 توسط رها |
تولد مهربون ترین بانوی اردیبهشتی...
می دونم مهربونی هاتو با هیچ چیزی نمی تون جبران کنم . مثل یه خواهر دوستت دارم. تولدت مبارک + نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 1:57 توسط رها |
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 15:14 توسط رها |
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 15:32 توسط رها |
( خسته شدم از این همه بودن ،اما نبودنت ) + نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 20:32 توسط رها |
یاس زرد باغچه یاس زرد باغچه
عشق های کودکی عشق های پر فراق قاصدک های بزرگ قاصدک ها کوچکند دست های کوچکم دست های من بزرگ حرفی آهسته به او آرزو هایم محال نفسی رو به خدا و نگاهی سوی او عشق تابستان،شلنگ آب،باران خیال نفسی رو به خدا غش غش خنده ز دل عطش تابستان دیدن رنگین کمان آفتاب حسرت آب بازی خیس خیس،سرمست و خوش خیس خیس از گریه و صدای مادرم... و صدای مادرم... آه ای کودکی... آه ای کودکی... ر...ه...ا... + نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 20:15 توسط رها |
خسته شدم از اینهمه لجوجانه زندگی.کاش گِرد می شدم مثل جنین ،فرو می رفتم تو خودم،تنهای تنها و یه بچه با پاهای کوچیک و بالهای بزرگ ،من و با یه توپ پلاستیکی اشتباه می گرفت و با یه لگد جانانه پرتم می کرد اونطرف دنیا.یه جای دور،یه جای بی دغدغه،یه جایی که آدماش آدم باشن یا اگه نمی تونن اصلاْ نباشن.خودم باشم و سکوت.خودم باشم و خدا.خودم باشم و خودم... تختم پر از کتابه و حسی برای خوندنشون نیست.همه رو جمع می کنم یه گوشه،آروم رو به سقف چوبی اتاقم دراز می کشم.خوبه این اتاق و دارم وگرنه کجا پناه می بردم وقتی دلتنگم؟اونم من که همیشه دلتنگم... زانو هام و بغل می کنم،گِرد می شم و چشمامو می بندم و منتظر... شاید یه فرشته کوچولو پیدا شد و یه شوت جانانه زد. + نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 22:21 توسط رها |
سکوت شب یاد ساز درونم را سخت زنده می کند و چه دردیست چنگی سیمین تار باشی و همراه تنهایی هایت انگشتی برای نواختن تار ظریف دلت نداشته باشد واگر به سر انگشت خیالت جاری کنی نوایی زیبا در فضای کوچک دلش گوشی برای شنیدن نداشته باشد کجایی ساز کودکیم امشب چه بی قرارم و چه دور افتاده از تو کاش پنجه در پنجه ،آغوشت می گرفتم و لب بر لبت زیبا ترین نوای دلتنگی را جاری می کردیم، در سکوت شب چه شبی است امشب و ستارگان خیره به سرگردانیم ،فرسخ ها دور افتاده از دلت امیدی به یافتن جاده برگشت ندارم آخر سیاره ات جاده ای نداشت... چه بی پروا اشک می ریزم و در این تیره شب جانفرسا آغوشی را تمنا میکنم که مرهمی به روی دلتنگی هایم باشد. من اینجا ریشه دوانیده بودم، در سیاره دلت... یادت باشد تو بی من رفتی ،و من بی تو ماندم... پ .ن :ساعت صفر عاشقی منتظر بودم ،اما یادم نبود تو دیگه عاشق نیستی... ر...ه...ا... ۱۰/ ۱/ ۸۶ + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 0:58 توسط رها |
|