|
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 13:15 توسط رها |
چه سخت است سفر بی تو
رفتنت را تاب ندارم بی من چمدانم را بسته ام کنار چمدان تنهایی تو بی شک تنهایت نمی گذارم اگر بی من نروی خسته ام، به وسعت تمامی دریا ،وبه تاریکی تمامی نبودن هایت می خواهم لحظه ای چشم بر هم بگذارم و برای آخرین بار چشمانت را مجسم کنم نکند چشم که باز کردم نباشی و تمامی رویا را با خود برده باشی؟! و من بمانم و چمدان خالیم و سوت قطاری که بی تردید مرا رو به جنوب خواهد برد... اینجا می مانم ،تا سرخی غروب و تمنای باران و دستمال دلم را برای تمامی مسافران این جاده تکان می دهم تا شاید به گوش ات برسد که هنوز اینجا منتظرم اما می دانم که این جاده طعم نرسیدن دارد و عطر بی همسفری... چشم بر هم می گذارم و چشمانت را مجسم می کنم تا شاید وقتی دیده باز کردم اینجا باشی خیره به نگاه آبی دریا... ر...ه...ا... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 21:58 توسط رها |
قلبم را کسی نفرین کرده که عاشق نمی شود؟
نمی دانم شاید هم تو برش داشتی تا به دنبالش روان در پی تو شوم ولی نمیدانستی که بی قلب عاشق نمی توان شد و بی عشق در پی کسی روان... حال که پیش توست عاشقی کن این کبوتر پر بسته را تا شاید به خاطر بیاورد پریدن بلد بوده،روزی دل بوده وگرنه به تو وصله دزدی می چسبد و به من دل باخته و دیگر هیچ... پس تا دیر نشده عاشقی کن با این دل تنها، تا از غصه آب نشده، فرصتی نمانده شاید ثانیه ای شاید حتی نگاهی زنده کند این مرده دل را... دلم امشب خواهد مرد بی شک ر...ه...ا... ۹ /۱ /۸۶ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 0:11 توسط رها |
رو به دریای خیال تو
پهن می کنم،گلیم سخت روزهای بی خاطره را و می نشینم تا بسوزاند آفتاب نگاهت ذره ذره ی وجودم را و اینگونه زیبا می شوم در چشمت آهسته در بر می گیرمت،عاشقانه تا حسادت کنند گوش ماهی های چشم تنگ ساحلی و از غصه خود را به ساحل پرت کنند و من به نخ شادی کشیده آنها را و تن پوشی بسازم تا تو بگویی چه زیبا شدی دلبندم و من سرخ شوم همچون انارهای قرمز حیاط پدر بزرگ که نایاب ترین انارهای دنیاست همانند لبخند تو چقدر دلتنگ لبخندت شده ام راستی آخرین بار کی بود که به رویم لبخند زدی؟ دیریست فراموش کرده ام روزهای خوش گذشته را گلیمم را باید جمع کنم،خیس خیس از اشکیست که به روی خاطراتم ریختم ر...ه...ا... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 1:9 توسط رها |
یاد دارم می گفت باران نقطه چین تا به خداست ولی امشب اینجا،همه خط هایی موازیست، ممتد که نهایت، می رسد تا به خدا و چه سیل آسا می بارد امشب،آسمان دل تو ((از چه دلگیر شدی؟دل خوشی ها کم نیست)) سبزه ها، سبز سبز جوجه مرغان همه شاد و سگ کوچک من آبستن... این همه کم نیست، تا که تو شاد شوی، کم بباری امشب ولی تو می باری،که خبر دار شوم از پس پرچین دلم یکمی دور ترَ ک،پشت پرچین دلم،زنی آهسته درون مطبخ،قطره قطره اشکش، می شود شام شب تیره اش امشب... کمی نزدیک شوی،مردی آهسته فرو می رود ،در جام شراب،تا که از یاد برد،عشقش،همه ی زندگیش،امشب در بر دیگری است... روی پرچین دلم کودکی آهسته،زیر لب گفت به من،مادرم گفت:کمی اینجا باش،و من امروز سالهاست منتظرم... از چه کم می باری؟!من اگر تو بودم تا ابد خشک نمی شد اشکم.پس همان بهتر، که تو آن بالایی و من این پایینم،پشت پرچین دلم... + نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 22:38 توسط رها |
می نویسم دوریت را و خط می زنم تا باور نکنم که نیستی.
مثل کودک همساییمان که دستهای خیالی عروسکش را می شوید تا باور نکند ،عروسکش بی دست است. تو که نیستی آسمان بهانه ات را می گیرد و آنقدر گریه می کند که زمین تو را به سویش پرتاب کند و بگوید بس است، این هم بهانه ات... من برای که گریه کنم تا تو را در آغوشم رها کند ، تا با ذره ذره ی وجودم در بر کشمت و در تو آب شوم و فراموش کنم این همه نبودنت را ... کجایی تا ببینی خیرگیم به آسمان را و اشک های فرو خورده ام از ترس حسادتش که ناغافل نپوشاند ماه شب هایم را . ماه نا تمام من،با من تمام شو... ر...ه...ا... ۴ / ۱ /۸۶ + نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 17:47 توسط رها |
سوز کشنده زمستان؟!
آن هم در آغاز بهار؟! عجیب است زوزه ی شغالها در این سرما آتشی افروختم تا دور کنم ناله های شیطانی را اما نا غافل دامن به آتش زدم و آتش دامن گرفت و سوزاند هستی ام را اکنون رو سیاه در کنار موج های آرام نشسته ام و به هیچ فکر می کنم آرام ترین ثانیه ها تجربه ی هیچستان غریب است و بی نظیر کولی وش و بی پروا برهنه به آب می زنم تا بپوشاند آبی دریا وجودم را و خنک شوم از آتش درونم اما به سان گلوله ای آتش به روی آب می لغزم آهسته آهسته فرو می روم و خاموش می شوم در عمق بی کرانه ی دریا یخ زده ام از سرمای کلامت وچنبره می زنم به دور تنهاییم ،تا کسی ندزدد بی کسی ام را آتشی که از خاطراتت افروختم خاموش شده با کلام پر ز بی مهری ات فریاد زدم،با دستان خالی ام آتش را بر هم زدم،تا بگیراند شعله های فرو خفته در زیر خاکستر عشقم اما فریادت طوفانی بود که حتی آتش خاکستر نشین عشقم را خاموش کرد. حال من مانده ام بی تو نگاهم را دوخته ام به آبی مواج می لرزم از برهنگی نبودنت باید به آب زنم تا بپوشاند وجودم را آبی دریا تا فرو روم و غرق شوم که بدانی به جز تو و عشقت تن پوشی نمی خواهم و تنها راه برای باورت مانده غرق شدنم... ر...ه...ا... ۳ /۱/ ۸۶ + نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 1:20 توسط رها |
یه سلام پر از مهربونی به همه دوستای گلم که تو این مدت فراموشم نکردن.دلم برای تک تک تون تنگ شده بود.اتاقمو مثل یه خونه به دوش یا بهتر بگم یه حلزون همه جا با خودم بردم اما پنجره ام بسته بود و نمی تونستم کبوترهای مهربونی که همیشه بهم سر می زدن رو ببینم.امسال خیلی بد شروع شد.و شاید بشه گفت بدترین عید عمرم بود.اما خب گذشت...
آرزو می کنم همتون بهترین سال رو شروع کرده باشید، پر از عشق. می نویسم اگر مجالی باشد از آنچه در دوری از شهرم بر من گذشت... + نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 0:44 توسط رها |
آهسته باز می کنم گره از کلافهای بهاری پیچیده در هم سالهای کهنه، تا ببافم شالی نو برای زمستان عمرم... + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 1:56 توسط رها |
|