|
خاطرات سوزنی
دست خیاط زمان کوک زد آهسته آهسته ، دلم دستهای خسته ام لرزیدند آهسته به روی پرده ها می زنند آن را کنار آخرین برف زمان یک شکوفه یخ زده یک پرنده منجمد، گوشه ی این پنجره یک دریچه رو به تو منتظر اما چه سود بی نگاهی رو به من بسته شد این پنجره آخرین برف زمان یک شکوفه یخ زده . . . + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 17:59 توسط رها |
عاشقانه هایم را لای برگ های تقویم کهنه ام می گذارم
و آهسته می بندم خاطره ی روزهای گذشته را ورق می زنم زیباترین بهار را در کنار تو و سال را آغاز می کنم با یاد او و به عشق تو به امید بودنت،ماندنت،و شنیدن عاشقانه هایت تا بی نهایت،تا انتهای آسمان تا جایی که به گوش خدا برسد می خواهم روح غبار گرفته ات را بتکانم با ضربه های عاشقانه ی قلبم، باور کن عاشقم نوروزت مبارک + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 15:39 توسط رها |
سکوتت
هم پای فریاد من است سکوتم به بلندای روح آسمانی توست گویند سکوت بر ترین سخن است اما باید چشمی باشد که سکوت را در آن زمزمه کرد اگر چشمانت بود لبانم را می دوختم با نگاه قسم به جان سکوت ر...ه...ا... + نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 5:50 توسط رها |
و چه زیباست کسی که تنها اسمی از او در پس ذهنت باشد،کسی که حتی نمی توانی تصوری از چهره ی مهربانش داشته باشی و نسبت مهربانیش را از قلب بزرگش می گیری دوستت داشته باشد،آنقدر که روز تولدت را فراموش نکند. و در خانه ی پرمهرش بدون خبر برایت جشن بر پا کند و تو چه شرمسار می شوی وقتی دیر می رسی،وقتی که تمام میهمانان تک تک رفته باشند و قلب مهربانش را شکسته باشی با نیامدنت............
مهربانم ،باور کن وقتی به اتاقت آمدم تا مثل همیشه نفسی عمیق بکشم،بهت زده شدم و با تمام وجود اشک ریختم هم از شوق و هم از شرم............ مرا به بزرگی روحت ببخش. دوستت دارم بانوی اردیبهشت عزیزم،دوست مهربانم،خواهر نداشته ام.......... هیچگاه مزه ی شیرین داشتن یک خواهر را نچشیدم و ای کاش تو مرا قبول کنی که گاهی به تو بگویم مهربان خواهرم............... هیچ چیز جبران روز زیبایی که برایم به یادگار گذاشتی در دفتر خاطراتم را نمی کند،این را خوب می دانم اینها فقط یادگاری برای تو عزیز............ + نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 20:21 توسط رها |
و چه سپید می بارد آسمان امروز... چه زیباست که دیده باز کنی بر جوانه های سبز شده ... امروز به شوق رسیدن نوروز سفره ی هفت سین می چینم در اتاق کوچکم... + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 11:17 توسط رها |
آه ای فانوس شبهایم
ای غربت زده ی ماتم باز آئینه ی قلبم را غبار بی کسی گرفته پاک کردنش کاری بیهوده بود خواستم با جویبار خوناب قلبم که از دیدگان غم گرفته ام جاری بود بشویمش اما دیگر حتی سایه ی خود را هم نمی بینم همه چیز قرمز است رنگ خون رنگ شر رنگ شیطانی پلید می ترسم خود را کجا گم کردم قلبم کو؟ شاید نا بجایی نهادمش چرا کسی یاریم نمی کند که بیا بم این شکسته دل را راستی چه کسی شکست دلم را؟ نمی دانم فراموش کردم گم کردم لحظه هایم را آدمها را روزها را امروز چه روزیست شاید تولدم ای کاش متولد نشده بودم ای کاش مرا پیش خود نگه داشته بودی ای کاش به این خاک هرز پرور نمی فرستادی تنهایم تنها تر از یک خرگوش سفید مانده در برف او امید یافتن سوراخش را دارد من به کدامین روزن پناه برم؟ گم شده ام در لحظه های نا باوری کسی نیست تا باورم کند باور کن نمی دانم کجایم گم شده ام کسی مرا پیدا کند مژدگانیش یک ستاره ر...ه...ا... + نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 5:48 توسط رها |
و در چنین روزی با درد زمین و شادی آسمان پا به دنیای آدمیان گذاشتم...........
و سالهاست که آسمان درد می کشد تا من قد بکشم و زمین به شوق قد کشیدنم شاد است......... ۲۴ سال پیش در چنین روزی رها شدم.......... + نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385 11:0 توسط رها |
شانه آرزویم را بر گیسوان حسرتم آهسته می کشم،بلند شده اند این روزها باید فکری به حالشان کنم. جلوی آیینه می نشینم وآهسته زیر لب با خود می گویم که ای کاش اینجا بودی ،به نرمی شانه را از میان انگشتانم بیرون می آوردی،گیسوانم را نوازش می کردی با عشق،و بر آنها بوسه می زدی با مهر. و من دستان مهربانت را می گرفتم و خود را در آغوشت پنهان می کردم و چه آرام می شدم با حرم داغ نفسهایت... ای کاش اینجا بودی و در آغوشم می گرفتی و من چشمانم را می بستم و آهسته به صدای نرم چون بارانت که بر روی شیروانی قلبم ضربه می زند گوش می دادم و تو برایم آهسته می خواندی زیباترین شعر دنیا را... رویاهایم را دوست دارم چون تنها رویاست که به میل من پیش می رود.آنگونه که می خواهم می پرورمش.کسی آنجا نیست که دورم کند از عشقت.فقط تو هستی و من با یک آسمان ستاره... آسمان امشب چه دل گرفته ای دارد که هرچه می بارد تمامی ندارد... ای کاش اینجا بودی و مرا میان بازوان مردانه ات پناه می دادی و آهسته زیر باران قدم می زدیم وخیس می شدیم از اشک خدا..... شاید بخشیده می شدیم..... به یقین اگر عاشق باشیم بخشیده می شویم..... به تصویر می کشم دشتی پر از شقایق را ،و من با پیراهنی سپید،قدم بر می دارم ،سبک و رها، در میان شقایق های به داغ نشسته و تو همین نزدیکی زیر نور خورشید، رو به سقف دنیا خوابیده ای و از دور می بینم برق چشمان مهربانت را و پر می کشم سویت..... سرت را به روی دامنم می گذارم و آهسته با موهای رنگ شبت بازی می کنم و تو خیره می شوی در چشمان شب، رنگم..... و من آهسته زیر لب می گویم،بخواب عشق من تا شاید تو نیز رویای مرا بپروری....... ر...ه...ا...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 21:47 توسط رها |
|