تبليغاتX
اتاق زیر شیروانی
تلخی زمان با شکر پاره های کلامت شیرین نمی شود...وقتی آن را درون قدحی زهر تلخ خیسانده باشی.

تلخ شدی...چه نخواهی ...چه انکار کنی.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:21  توسط رها  | 

تکه تکه اش کردند

تمامش را بردند

تمام شد

هر کسی تکه ای را جدا کرد...........

حتی به چوب رختی ِ کهنه ی چوبی اش هم رحم نکردند.

چند هفته که بگذرد و همه فراموش کنند آجر هایش را هم می برند.

طفلی فقط او بود که بالای سنگ سیاهش اشک می ریخت که دیدی خانه یمان را تکه تکه کردند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:44  توسط رها  | 

دستانم را دراز می کنم و قد می کشم تا خورشید طلایی را برای شبهای تاریک بی قراریت بیاورم......اما چه سود؟دستانم کوتاه است....

ستاره ها را برای گیسوان پر ز بوی عطر یاس ات هدیه می آورم.....ولی من که ماه نیست حتی اگر تو هر روز عاشقانه صورت ماهم را قربانی شوی.

آخر تو مادری.....

                         عشقی.......

هر سال من ناتوان تر میشوم که چگونه بر آیم از پس این کوه مهر.

مرا ببخش زیبا ترین هدیه ی خداوندی.

 

 

                                               روزت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:3  توسط رها  | 

بوسه می زنم بر دستان مهربانت

بوسه می زنم بر قلب صبورت

بوسه می زنم بر نگاه غمگین اما عاشقت

هیچ ندارم که آرام دهد این قلب خسته و وجود ناتوانت را

کودک قد کشیده ی این روزهایت را ببخش به مادر بودنت.

 

 

                  روزت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:53  توسط رها  | 

 

چقدر ماه....

چقدر آسمان امشب پر ز ماه شده

ماهی که دلش آسمانی ست...

دلم بال هایی می خواهد تا خدا

می خواهم بگردم دور شمع شبانه اش

شاید بالهایم سوخت و برای همیشه آنجا ماندم

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:40  توسط رها  | 

بیست و چهار ساعت انتهایی حضور......

متولد ماه مهر عزیز منو به این بازی دعوت کرد و چقدر ترسیدم...

چشمامو بستم و باور کردم فقط ۲۴ ساعت باقی مونده.خیلی کمه...خیلی کار ناتموم دارم...

مادرمو بو میکشم،عطر خوب مو هاشو،حبس می کنم توی سینه...ازش میخوام منو برای همه ی نامهربونی هام ببخشه.

بابایی،بابای خوبم،دستاشو می بوسم...اونقدر که راضی بشه و بگه من همون دختر کوچولوی خوب گذشته ام.

میرم خونه ی مامان بزرگم ،که این خونه برام خیلی غریبه...دیگه بوی باباجی رو نمیده.سرمو میذارم روی پاهای بی حسش و میگم مامانی قصه بگو.قصه ی گنجیشک کوچولوتو.....این قصه رو فقط مامانی من بلده.همیشه هم فقط برای من گفته بود.

میرم خونه ی قدیمی بابا بزرگم.میرم تو کمد رختخواب ها جایی که همیشه قایم میشدم که باباجی وقتی از سر و صدام بیدار میشه پیدام نکنه.یه دل سیر برای اون و خودم گریه می کنم.خیلی ساله که نیستی.اما شاید ببینمت خیلی زود.آخه داره تموم میشه این ساعتهای لعنتی.....

بجنب زود باش...

خیلی بدهکارم....باید بدهی هامو بدم.اما چطوری؟ازم قول آب نبات چوبی گرفته بود.نمیدونم کجا بردنش؟وقتی براش خریدمو برگشتم رفته بود.....میرم پیش فرشته های کوچولوم.تک تک شون رو می بوسم

دستهای کوچولوشون رو میذارم روی صورتم تا شاید خدا ببخشه تمام گناه های ناخواسته ی این دل رو...

میرم سراغ هانیه.آخه خیلی ساله که التماس می کنه بهش سر بزنمو نزدم.دلش ازم گرفته.

خونه ی نازنینم باید برم.اون تمام چیزیه که من از یه دوست شناختمو دارم.دلم میخواد بغلش کنم.بهش بگم که خیلی دوسش دارم.بگم برای نبودن هام وقتی که بهم احتیاج داشته منو ببخشه.

سراغ افسانه هم میرم.باید منو ببخشه خیلی وقتها خیلی چیزها بهش گفتم که ازم رنجیده.اما همیشه برام یه خواهر خوب بوده.باید ازش بخوام که منو ببخشه.

به گلی هم زنگ میزنم.پشت سرش خیلی حرفها زدم که حقش نبوده.خدا منو ببخشه.

چند نفری هم اینجا از من دلگیرن.میدونم که منو نمی بخشن اما التماسشون می کنم که خرده نگیرن نامهربونی هامو آخه من نا مهربون نبودم فقط غمگین بودم.

نمیرسم.داره تموم میشه.فقط چند ساعت مونده.باید یه وصیت نامه بنویسم که چقدر نذر ادا نشده دارم.

شاید کسی دلش سوخت و دارایمو که همش عروسک و کتاب و شعر هامه به یه دوره گرد فروخت و نذرهامو ادا کرد.

 آزاد و راد.........از همه بیشتر اذیتشون کردم.میرم.همین الان...ساعت چنده؟باید منو برای تمام سخت گیری ها و قهر کردن هام ببخشن.داداشیهای گلم.خیلی دوستتون دارم.اگه سخت گرفتم چون میخواستم بهترین پسرهای روی زمین باشید.

دیگه وقتی نمونده...میرم دم خونشون....اونجا نزدیکتر از همه جا حسش می کنم....زنگ میزنم تا برای آخرین بار صداشو بشنوم.ولی حرف نمیزنم چون میدونم دوست نداره صدامو بشنوه....روی یه کاغذ می نویسم همیشه دوستت دارم با همه ی نامهربونی هات.تا می کنمش و پشتش می نویسم برسد به دست آ...  عشق بی عاشق من.

باید برگردم خونه.میخوام پیش مامان و بابام باشم.آخه میترسم.این یکی دو ساعت آخر رو میخوام با خدا حرف بزنم.با صدای بلند.همیشه آرزوم بود اما هیچوقت نتونستم.همیشه به خدا که میرسیدم از خستگی خوابم میبرد.همیشه مهربونیشو حس میکردم که میگفت امروزم می بخشمت ببینم فرداچیکار می کنی.

اگه منو نبخشه چی؟ با چه رویی میخوام برم؟کجا پنهون کنم این دل پر از گناه رو؟

خدایا این لحظه ی آخر تو منو آغوش بگیر.همیشه از این لحظه ترسیدم.نمیدونم قراره چطوری برم.اگه میتونستم انتخاب کنم حتما دلم میخواست کنار دریا بمیرم.روی ماسه ها دراز بکشم و شاید آب منو با خودش ببره....

باور نمی کنم که این بازی باشه چون با تک تک واژه هام اشک ریختم بچه ها باز یکه می کنن از ته دل می خندن.

اما اگه دوست داشتید شما هم بنویسید:

تابوت(کاش اینبار بنویسی)،بانوی اردیبهشتم،نازشیدم...نازنینم،آسمانه،شما هم که دلگیرید بنویسید اگر دوست داشتید(یادگار و بی خیال)

و ابهام(که یک سال و اندی ست در مبهم بودن غصه های این دلش مانده ام.نه برای من که برای زندگی بنویس)

 

 

و باز از متولد ماه مهر عزیزم برای اینکه یاد آوری کرد آنچه را که مدتهاست فراموش کردم ممنونم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:0  توسط رها  | 

این روزها تنهام....خیلی

بس که نیستی

بس که بارون نمیاد

چرا نمی باری؟

منتظرم.....بپر....بپر

دونه های بارون که روی چتر می خوره مرثیه است

کف دست که می افته ترانه....

ببار امشب،ببار آروم،ببار نم نم...................ببار بارون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:0  توسط رها  | 

آی دلکم....

چقدر کوچک شدی،چقدر تنگ شدی،دیگر حتی برای من نیز جایی نداری....

آب رفتی؟بس که من اشک ریختم؟

چه کنم دلکم،دل کوچکم.آخر خیلی سخت است وقتی می بینی اویی که شبی دم از عشق می زند و دعا می کند نرنجاند تو را حتی به کلامی ،حالا به کوچکترین اعتراضت بر سرت بکوبد هر آنچه جمع کرده در روزهای سختی....

دل کوچکم جایم بده.او امشب آغوشش جایی برای من ندارد.

آخر امشب آخرین شب من است.آغوشم بگیر دلکم.دل کوچکم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:47  توسط رها  | 

ویرانم امشب

و غریب و سرگردان در خرابه های این قلب...

فریبم میدهی؟که کدامین قله را فتح کنی؟که به کدامین دریچه این دل برسی؟من که همیشه گفتم خا نه ی توست...

می خواهی بزرگت ببینم؟من که همیشه تو را بر بلند ترین لحظه هایم جای دادم.برتر از همه.حتی خودم....

بازی ام  نده.من این بازی را بلد نیستم.من دورنگی را نمیدانم .چگونه نقاشی کنم؟ آخر من فقط یک مداد دارم.تک رنگ ...و تمام نقاشی هایم را سفید میکشم.شاید برای همین است که می گویند هیچ وقت نقاش خوبی نمی شوی.آخر هیچ وقت چیزی نکشیدی.اما نمی بینند که من سفید میکشم بدون اینکه لازم باشد برگردم و چیزی را پاک کنم.

مرا ببین ....................من همانم................رها ی تو..................و هنوز عاشق.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:36  توسط رها  | 

این سکوت لحظه ها

این تلاش صوت ها

این هجوم غم

و ژرف چاه  چشمان تو

بی افق

           بی سخن

                         و سرد

و من شکسته پر

با تمام درد

اوج می گیرم از بی افق نگاه تو

غرق می شوم درون ژرف چاه چشم های تو

و تو باز بی سخن

بی نگاه و سرد

                                عبور می کنی ز دریای بی کران عشق من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:40  توسط رها  |