|
چشام بستهست + نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 17:16 توسط رها |
چشمانم سویی ندارد یا کسی برایم شمعی نمی آورد که این اتاق اینهمه تاریک شده؟ نه...چشمی نمانده وگرنه هنوز لمس دستانی هست که نگذارد بر خاک بی مهری بیفتم. و چه تنها رهایم کردی و در این برهوت برجایم گذاشتی. و چه سخت بگذرد امشب برمن. کاش می دانستم تو چه می کنی؟ شاید آنقدر مست باده و سر مست باشی که حتی یادی از من هم نکنی. من فروختم خود را به بی رحمی تو. کلامی فقط کافی بود که من عاشق بمانم حتی بی تو...حتی دور از تو.... ولی با دل زخمی ام چه ناجوانمردانه جنگیدی.خنجر کشیدی بر منی که بی سلاح و با سینه ای باز که قلبی برای تو در آن می تپید جلو آمدم. تا دسته فرو بردی.....و هنوز با تک نفس های عاشقم جای انگشتانت را بر دسته ی خنجرت می بوسم. کاش می گفتی نرو..کاش می گفتی بمان...کاش می گفتی..... کاش عاشق بودی.ولی برای دلی بی عشق ماندن و تحمل سختی راه سخت است.حق می دهم به تو که نماندی برای من. ولی من همیشه می مانم.... + نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 0:53 توسط رها |
سفر کرده بودم که فراموش کنم هر آنکه قلبم را نا دیده گرفت.و کم نبودند کسانی که در سال گذشته تمام روحم را به گند کشیدند.خدایشان می بخشد؟به خداییش شک می کنم! می خواستم دل شکسته ام را جا بگذارم و بگذرم.ولی از بی دلی ترسیدم.دل شکسته ام را بند زدم و به آب آبی دریا شستم و بازگشتم که از نو بسازم دلی شکسته به دست نا مهربانان را. و اما این اتاق.عجب خاک گرفته بود.چند وقت نبودم که اینهمه رد مهربانی شما بر در و دیوار این زیر شیروانی جا مانده؟ مهربان گلاره ام برای مهربانی تو نوشتم.روزهای ۸۸ تا انتها برایت بهاری. آرتو عزیز که هیچ گاه فراموشم نکردی.بهترین ها را هرچقدر هم که دور باشی برایت آرزو می کنم و با پست سفارشی می فرستم. افشین مهربان.برادر کوچکم مگر می شود فراموشت کنم.حتی اگر من فراموش کار باشم مهربانی تو نمی گذارد از یاد ببرم تو را.آینده ای روشن برایت آرزو می کنم. بانوی اردیبهشت مهربانم که فکر می کنم از رها دل خوشی نداری به روشنی روزهای نوروزی ببخش.برایت سالی پر برکت و به دور از غم آرزو می کنم.امسال معلمی مهربان تر باش.بیشتر از همیشه. دوست مهربان روزهای دلتنگی ام متولد ماه مهر(مهرداد عزیز) که مدتی ست نمی دانم چرا با این اتاق و من قهر کرده.امیدوارم این نبودنت به روزهای عاشقی باشد.برایت بهترین ها را از خدا می خواهم. آسمانه مهربانم که همیشه هستی.مثل آسمان.سال نو تا آخرش برات نو باشه.آبی آبی. شبنم عزیزم که خیلی وقته به اتاق تاریک من سر نزدی عیدت مبارک.پر از گل های شب بو. آیه دوست با وفا و مهربانم که مدتی ست هرچه من نزدیک می شوم تو دور تر می روی.ایراد از رهاست یا از دل گرفته ی تو؟من همیشه هستم.اراده کن با نسیم می آیم هرجا که باشی.نوروزت سپید. محسن شیرالی عزیز که نوشته هایت را هر روز بارها می خوانم که شاید مرحمی بر دل ترک خورده ام باش.سال نو مبارک.برایت سالی پر از عشق آرزو می کنم.و دعا می کنم یوسف گمگشته ات باز آید... جناب ملکان سال شما هم نو و خجسته.خوشحالم که کسی اینجا هست که برای دلش می خواند در و دیوار این اتاق را. علی عزیز که در تمام روزهایی که سخت گذشت بر من همانند مرحمی بر درد هایم بودی.برای همیشه بودنت برای سنگ صبور بودنت نمی دانم چه کنم که جبران شود.برایت خوشبختی آرزو می کنم. امیر رضای خوب.شاید خوب چیزی بود که از چشمانت خواندم.همانند مهربانی که در چهره ی آیه بود.برای آمدن و برای همیشه بودنت سپاسگزارم.عشق را آرزو می کنم که امسال از خدا عیدی بگیری. و حریق باد عزیزم که نمی دانم کیستی اما همیشه کنارم بودی.در روزهایی که حتی کلمه ای مرا دل خوش به زندگی می کرد و تو سرود زندگی می خواندی.چراغ دلت همیشه روشن.روزگارت همیشه به عشق. و تمام کسانی که خیلی دوستشان دارم و شاید آنها دوستم ندارند یا نمی دانند:خانه ای از شن و مه(که دوست داشتنی هستی و دوست داشتنی می نویسی)،شیطان،ریرا(هر دو دوستان دوران پشت پرچینم)،پیروز عزیز،مریم مهربان،علی عزیز بهارتان پر گل. شازده ی شرقی،دکتر vet و تمام کبوترانی که گاه گداری می آیند و نفسی تازه می کنند و می روند نوروزتان مبارک. و تو.......چیزی نمانده که بگویم.نه عشقی نه نفرتی.نه حتی یادی.نمی شود برای عاشق شدن شعله ای از دیگری به عاریه گرفت.باید خود بسوزی و عاشق باشی وپیش از همه خود را دوست بداری تا عشق را باور کنی.تو نمی توانی عاشق شوی.همین بزرگترین مجازات برای توست که آتش گرفتنم را دیدی و دم نزدی.به بخشندگی خدایت بخشیدم.تو را می سپارم به خاک.تو را می سپارم به عشق. و این اتاق را با تمام خاطراتش عاشقانه دوست دارم.ولی باید بروم.اینجا بوی عشق نمی دهد و من باید عاشق بمانم.پس می روم جایی نچندان دور .کبوتری که جلد این اتاق باشد همین جا می ماند.این اتاق تا همیشه هست.و آنکه جلد من باشد راه خانه ام را می یابد. دوستتان دارم با عشق + نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 0:54 توسط رها |
چراغ من می سوزد کم سو تر از تاریکی کجایی؟ + نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 21:49 توسط رها |
درد می کند٬کجای این جسم خسته نمی دانم!از کجا شروع شد؟نمی دانم.پایان این درد را کجا می توان برد؟نمی دانم
شاعر که نباشی نمی دانی عاشقانه هایت را چگونه بر کهنه پاره های سفید رنگ بزنی٬فقط رج می زنی و از نو خط می کشی و از سر می نویسی که باز هم جز مشتی اراجیف ته جیبهای خالی از احساست باقی نمی ماند. رنج می کشم٬درد می کند بغض می کنم ٬درد می کند گره می خورم ٬درد می گیرد تنهایی می تنم٬تنگ می شود تنگ است این پیله ٬درد می گیرد ذره ذره ی وجود کِرم زده ام خودم را گول می زنم.... ـ درد می کند؟به جهنم که درد می کند. پروانه می شوی.زیباترین پروانه ی دنیا پر می کشی به زیبا ترین جزیره.آنجا که فقط سبز است و کلبه ای کوچک برای تو.......... و او ـ اگر قبل از پروانه شدنم درون این پیله خفه شوم چه می شود؟ درد می کند درد می کند کسی می شنود ؟کسی صدای خرد شدن استخوانهایم را می شنود؟ خدایا کجایی؟ کجای این دنیای بی مروت؟کجایِ دلِ این آدم های بی دل؟ یادم نبود بس که دل ندارند٬تو کجا جا شوی؟! تو که آواره ای من چه دل خوش کرده ام که شاید گوشه ی دلی از آن من باشد.تو که بزرگی و بی خواستن جا می گیری در هر لحظه...من به این کوچکی چه خوش باورم که جا دارم در دل تمام بی دلان...افسوس بی دل که باشند.......دل که بسوزانی......دلت را می سوزانند درد می کند...می سوزد.....چه بخیلند بی دلان کاش میشد جدایش کنم و دورش بیندازم٬پشت کوه های بلند فراموشی.ولی کدام را؟ قلبم؟ پر از آثار زلزله های عاشقی است.این ویرانه ها را چقدر دور بیندازم که مرا به خود نخوانند؟! چشم هایم؟ قاب عکس کهنه ی چشمانی است که روزی دوست نداشتم از پشت شیشه های غبار گرفته ببینمشان.چقدر دور بیندازم؟دل که تنگ رفت برای رنگ روشن عاشقی کجا پیدایش کنم؟ دستهایم؟ لمس حس عشق را در مشتهای بسته به کدامین کوه بی عاطفگی بکوبم تا فراموش کنم حس خوب داشتن لحظه ای که پر کند خالی انگشتان یخ زده ام را؟ می خندم که باور کنند حالم خوب است ولی٬ درد دارم.... گریه می کنم که باور کنند درد دارم ولی فکر می کنند دیوانه ام و زیادی خوشی هایم را اشک می کنم و در خیابان ها می ریزم برای عابران..... خدایا می شود مرا از این تراژدی بیرون بیاوری و نقشی در نمایشنامه های کمدی ات به من بدهی؟ در بساطت کمدی پیدا نمی شود نه؟ خب ٬پس می شود من بازیگر نباشم؟ بگذار فقط بنوازم ساز دل شکسته ام را برای دلی که روزی عاشقم بود.قول میدهم خوب زخمه بزنم بر تارهای تاریک دل....آنچنان که تو راضی شوی و او عاشق.... خدایا می شنوی؟ درد می کند پ.ن: میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز زآنکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 20:23 توسط رها |
روشنی صبح که چشمانم را می زد هرچه خواستم یک روزگی ام را باور کنم نشد.پیر تر از آن شدم که یک روزه شوم از نو....
دلم برای باد کنک های رنگی..کیک کوچک دوست داشتنی...ساندویچ های روی میز...و صدای... وصدای تولد تولد تولدت مبارک.....چقدر تنگ شده وقتی آوار آرزو ها بر سرم می ریخت برای هیچ کس آرزو نمی کردم.توی دل کوچیکم می گفتم خدایا وقت ندارم.پس آرزوی هموشونو برآورده کن.الان شمع ها آب میشن و آرزوی خودم می مونه.و آرزو می کردم همیشه مامان و بابا رو زنده نگه دار و من رو زودتر بزرگ کن و پولدار تا به همه ی آدم های دنیا کمک کنم. غافل از اینکه وقتی بزرگ شم هر سال آرزو می کنم خدایا میشه برگردم به کودکی؟ و آدمهایی که نمی خواهند کمکی از تو بگیرند آخر به دزدی عادت کرده اند ..... سالی که گذشت پر از درد و شادی....غصه و غم....شاید گاهی خنده ولحظه ای عشق بود. دیشب آغوشم به جای تو عروسکی کوچک را در بر گرفت که هنوز هم بوی تو را می دهد.میکل آنژ دو ساله شد.و من از نو شروع می شوم و این تولد تلخ ترین و تنها ترین تولد عمر من ... و امسال برای هیچ کسی آرزو نمی کنم.قبل از خاموشی شمع های دلم از خدا بهترین های دل همه ی کبوتر دلان را می خواهم و بودن و همیشه بودن تنها پشت و پناه های زندگیم و اینکه آنقدر نداشته باشم که فراموش کنم خدایی هست و شاید آرزو کنم که ای کاش تو همان پرنده ی عاشق به آشیان برگردی.شاید آرزو کنم...شاید پذیرفته شد. پ.ن: بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر پ.ن:آدمها روز تولدشون می خندن؟ + نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 14:7 توسط رها |
کاش هر سال وقتی تولدت میشد،یک روزه میشدی. کاش میشد هر سال روی کیک تولدت شمع یک سالگی روشن کنم. کاش پیر نمی شدی... کاش هیچ وقت پیر نمی شدی مامانی... کاش هر سال تولدت دلم نمی لرزید که یک سال گذشت... کاش همیشه پیشم بمونی. کاش من زودتر از تو برم. تولدت مبارک مامانم.
پ.ن: گاهی فکر می کنم اگر تو روزهای سختی که اون غریبه با اومدن و رفتنش عذابم داد تو نبودی حالا کجا بودم.توی ابرها یا توی آتیش جهنم؟ خوبه که دارمت.همیشه باش. خدایا بذار مامانم همیشه باشه. + نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 22:44 توسط رها |
فردا یعنی ۱ اسفند ۱۳۸۷ خورشیدی هم زمان ۲ جشنواره افتتاح میشه. جشنواره ی ماهو که شامل زیور الات هنرهای دستی و هر چیزی که فکرشو بکنید.و بیشتر کارها مارک دار و بی نظیره.امروز برای چک کردن قیمت های کارهای خودم اونجا بودم.خیلی عالی بود.از دستتون میره اگر نبینید.تبلیغ نمی کنم پیشنهاد می کنم.دیدنش ضرر نداره.این جشنواره به عنوان اولین جشنواره ی زیور آلات در ایران افتتاح میشه و من افتخار می کنم که از شرکت کنندگانش هستم. از ۱ تا ۱۶ اسفند از ساعت ۹ الی ۱۳ و ۱۶ الی ۲۱ افتتاحیه(یعنی فردا از ساعت ۱۶ تا ۲۱) مکان:میدان محسنی. پاساژ گنجینه ی محسنی.جشنواره ی ماهو. افتتاحیه به کوچولوها جایزه میدن به بزرگا هدیه و کارت تخفیف.
و باز فردا ۱اسفند ماه ۱۳۸۷ خورشیدی افتتاحیه جشنواره ی فیمو(زیور آلات خمیری و دست ساز) از ساعت ۱۳ تا ۲۱ برگزار میشه. مدت این نمایشگاه فقط ۲روزه یعنی پنجشنبه و جمعه(بی شنبه) هر ۲روزم همون ساعت. مکان:خیابان پهلوی (ولی عصر) پایین تر از پارک وی.روبروی سوپر استار.مجتمع فرهنگی پژوهشی سپید مهم تر از همه اینه که من فردا اینجا هستم.
این فقط یه اطلاع رسانی به دوستان بود .دوست داشتید بیایید.نداشتید نیایید ولی از دستتون میره.پس بیایید. + نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 19:37 توسط رها |
خیلی سخته که روزهاتو گم کنی و نداشته هاتو ورق بزنی بین داشته هات گم بشی و نداشته هاتو ببینی این نداشته هات اونقدر چنگ بزنه به زندگیت که زندگی کردن از یادت بره آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه چقدر این نداشته ها روی دلم امشب سنگینی می کنه. اونقدر که بزرگی تویی که دارمو فراموش کردم. پ.ن: به دنبال خوشبختی لحظات رو گذروندم.افسوس که همون لحظات خوشبختی بود. پ.ن: ای خدای مهربون یادم بده یادم باشه همیشه یادت باشم. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 0:3 توسط رها |
هی نشین غصه نخور رفته که رفته دل از عاشقی نبُر رفته که رفته اگه عاشق تو بود تنها نمی رفت شده پا به پات می سوخت اما نمی رفت بی خیالش مگه چند سال تو جونی بی خیالش مگه چند سال تو می مونی بی خیالش اینا رسم روزگاره همشون کار خداست حکمتی داره یاد حرفای قشنگش می دونم برات عذابه دل تو خیلی گرفته حال و روزت م خرابه اون که رفته خیلی وقته خبری از تو نداره اون یه ابر پر غباره گاهی وقتها نمی باره دیگه تنها شدی و سکوت تو پر از غمه همه ی عالم و آدم واسه تو جهنمه اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره اگه دوستت داشت نمی رفت دیگه تنهایی دوباره + نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 21:23 توسط رها |
|